X
تبلیغات
رایتل
خاطرات وتجربیات جوانی
چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1388
چه کسی "ریگی" را شکار کرد؟
چندی پیش که قساوت مزدوران ریگی را در سر بریدن سربازی از فرزندان این آب و خاک دیدم، با خود اندیشیدم اگر نقاب از چهره کریه و زشت این انسان نماها کنار رود و میان مردم بیایند مردم با آنها چه خواهند کرد؟ شاید هرگز به مخیله ام خطور نمی کرد که بتوان آنها را از دامن مادر مهربانشان آمریکا و اسرائیل جدا کرد و زنده در خاک ایران به چنگ عدالت سپرد. نه! با هیچ منطقی جور در نمی آید. مگر آنکه دستی غیبی یا نفسی مسیحائی پشت کار باشد. آخر چگونه سال هاست آمریکا نمی تواند "بن لادن" را در خاکی که صدها هزار نیرو برای دستگیریش پیاده کرده بگیرد در حالی که همه دنیا هم پشت سر اوست؟ و ما بتوانیم کسی را در همان خاک که حتی یک نفر همراه نداریم به دام بیاندازیم در حالی که همه دنیا و آمریکا با اوست؟

اما بالاخره آن آرزوی دست نیافتنی محقق شد. خبر مثل بمب در سراسر جهان پخش شد؛ "ریگی به دام افتاد". چه کسی او را به دام انداخت؟ نامش، نشانش و تبارش چیست؟ این حق مردم است که او را بشناسند.

اگر تا دیروز کسی او (1) را نمی شناخت. اما قطعا از این پس باید نامش در هر کوی و برزن زبان به زبان شود. تاریخ از او به بزرگی یاد خواهد کرد. پلاکاردها و بنرها بر سر در منازل و مغازه ها به نام او افراشته می شود. او که از جان گذشته بود و بی پروا. او که پا در رکابی نهاد که با سر رفتن در آتش بود و سوختن. به عملیاتی دست زد که استکبار را با همه غرورش به لرزه انداخت. با درنده ای دست و پنجه نرم کرد که سالهاست چنگالش به خون صدها بی گناه آغشته بود. همه وجودش بوی خون می داد. تفریحش بازی با سرهای بریده بود و افتخارش، شکنجه و تیر خلاص به قربانیان نیمه جان بود و نزدیک شدن به او یعنی خواندن فاتحه خود.

 و حالا با به دام انداختن این خون آشام واقعی موقعیتی استثنایی برایش پیش آمده بود تا از پس پرده ای که سال ها با جان فشانی های ویژه اش بر رخ می کشید بیرون آید و نامش را آشکارا فاش کند. آخر بعضی افتخارات واقعا استثنایی است. کیست که آرامش سال ها از دست رفته را به میلیون ها هم وطن خود ارزانی دارد اما همچنان توان ناشناس ماندن داشته باشد؟ مردم که او را بشناسند خاک پایش را توتیای چشم خواهند کرد. فرداست که وقتی نام خود را در بنرها و پلاکاردها ببیند، وقتی از کنار بچه ها و مردمی که به خاطر این فتح الفتوح اطلاعاتی نقل و شیرینی پخش می کنند بگذرد، برای آنکه به دنیا بفهماند مردم قدر او و هم قطارانش را به خوبی می دانند و روحیه سپاس را در مردمش به رخ کانال های مزوّر و دروغ پراکن دنیا بکشد، بادی به غبغب اندازد و با غروری ستودنی بگوید" "بله، آن شخص شجاع و فداکار من هستم".

آن وقت مردم او را بر سر دست بلند خواهند کرد و کیلومترها بر دوش خود خواهند برد، از او امضاء و با او عکس یادگاری خواهند گرفت. کوچه و خیابان ها و تمبرهای یادگاری را به نامش خواهند زد. مانند "ریزعلی دهقان" سال های سال در کتاب های درسی داستانش، نامش و حتی نام اجداد و بستگانش را خواهند نوشت. شبکه های مختلف تلویزیون، با او مصاحبه کرده و تاریخ هر گاه واژه هایی چون کیاست و صبر و شجاعت و ... به میان آید نام او را نیز در کنار این واژه ها خواهد دید.

وای خدای من چه افتخاری! آخر او کاری بزرگ کرده است. کاری بزرگ تر از زدن گل به تیم عربستان! حتی بزرگ تر از زدن گل به آمریکا یا دفاع از دروازه در برابر استرالیا! کاری در حد و اندازه کار شهداء. او شکارچی ای را به تور انداخته است که بیش از 400 زن و بچه و پیر و جوان را یا کشته و یا نیمه جان رها کرده است.

بامداد سه شنبه چهارم اسفندماه، هواپیمای حامل ریگی در خاک ایران سرفراز فرود آمده و "ریگی" همان حیوان خون آشام و وحشی، در چنگ این دلاور نامی کشور، گرفتار شده است. بوی ایران که به مشامش رسید، نفس در سینه اش حبس شد! باور کرد که با چه کسی طرف است. از اساتید سلفی و تکفیری اش، حدیث پیامبر (ص) را در تفسیر آیه " إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ" بارها شنیده بود که: اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه" (از کیاست و تدبیر مومن بترسید زیرا او به نور خدا می بیند ) تازه فهمید و باور کرد چه اتفاقی افتاده.

 همه صحنه های وحشتناک به یک باره جلوی چشمش رژه رفتند. صحنه های چون سربریدن آن سرباز مظلوم، آنگاه که مزدورش نقاب بر صورت کشیده بود، موی پیشانی سرباز را گرفت؛ به سختی کشید، چاقوی تیز را بر گلویش نهاد، آن را با هیجان تمام و با قدرت، به راست و چپ حرکت داد و به سان گوسفندی زبان بسته، گوش تا گوش گلویش را درید! سر او را با افتخار تمام بالا آورد، جلوی دوربین گرفت و فیلمش را در شبکه های ماهواره ای و اینترنتی مانند العربیه کثیف پخش کرد.

وقتی سر از بدنش جدا می کرد، حتی می شد خِـر خِـر ِ آن بی گناه را شنید و فوران خون گلویش را دید! درست مانند وقتی که قصاب روستایم دست و پای گوسفند را می بست و سرش را می برید. کلکسیونی از انواع سرها و بدن های قطعه قطعه شده را در پرونده اش دارد.

و اینک این دلاور وطن او را در چنگال خود دارد و آرام آرام از پله های هواپیما پائین می آورد. لحظه سرنوشت سازِ برای ثبت یک نام دیگر در کنار صدها نام پر افتخار دلاوران این مرز و بوم نزدیک است. الان است که دنیا چهره این مبارز خستگی ناپذیر و دیگر یارانش را ببیند.

او کمتر از قهرمانان ورزشی که مکان های مختلف به نامشان ثبت می شود نیست و کمتر از ده ها و صدها انسانی که در این چرخه برای ماندگاری نام خود و کشورشان نقش بازی می کنند نیست.

از هواپیما پیاده شد. دوربین آماده به تصویر کشیدن اوست. همه می خواهند بدانند نامش کیست و صورتش چگونه است چشمانش که ماه هاست خواب راحت را به خود ندیده هنوز می بیند و قلبش که از واهمه به نتیجه نرسیدن عملیات، نزدیک است از تپش باز ایستد و اینک از پله ها پائین می آید.

اما نه، خدای من این امکان ندارد! این خیلی بی انصافی است! این عدالت نیست! نهایتِ بی عدالتی است. هم در حق او هم در حق زن و بچه و فامیلش. در حق وطنش. در حق هرچه انسان غیور و شجاع و از جان گذشته است! او صورتش را پوشانده است. قابل شناسائی نیست! فقط دو چشم تیز بین و بیدار که از پشت نقابی سیاه، مانند "بازی" شکاری به چپ و راست می چرخد، تا مبادا اندوخته ماه ها کار سخت اطلاعاتیش به هدر رود، دیده می شود. دلم می خواهد داد بزنم و بگویم او کیست! اما افسوس که من هم چیزی از نام و نشانش بیشتر از دیگران نمی دانم! فقط می دانم او کاری کرده است کارستان. او همچنان گمنام است. گمنام برای من. گمنام برای تو. گمنام برای خانواده اش و گمنام برای همه. کسی او را نمی شناسد. آری، او فقط مطیع و مجری اوامر ولی فقیه است. او به حق گمنام است. او بی نام و نشان است. او سرباز گمنام امام زمان است. او ...

پاورقی:

(1) نمادی از همه نیروهای اطلاعاتی که عملیات دستگیری را طراحی، اجرا و با موفقیت به پایان رسانیدندhttp://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=87682

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

دساعت وسخن باامام زمان