X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
خاطرات وتجربیات جوانی
شنبه 20 آذر‌ماه سال 1389
سروده محتشم در مورد محرم وکربلا

باز این چه شورش است که در خلق «عالم» است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز«زمین»
بی نفخ صور خاسته تا «عرش اعظم» است
این «صبح» تیره باز دمید از کجا کزو
کار «جهان» و «خلق جهان» جمله درهم است
گویا «طلوع »می کند از «مغرب» «آفتاب»
کاشوب در تمامی ذرات «عالم» است
گر خوانمش «قیامت» «دنیا» بعید نیست
این «رستخیز» عام که نامش محرم است
در «بارگاه قدس» که جای ملال نیست
سرهای «قدسیان» همه بر زانوی غم است
«جن » و«ملک » بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف «اولاد آدم» است
[«خورشید آسمان» و «زمین» «نور مشرقین»
پرورده کنار رسول خدا حسین]

* * *
کشتی شکست خورده «طوفان کربلا»
در خاک و خون طپیده «میدان کربلا»
گر چشم «روزگار» به رو زار می گریست
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست «دهر» گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از «آب» هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند «دیو و دد» همه سیراب و می‌مکند
خاتم ز قحط «آب» سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به «عیوق» می‌رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه سلطان کربلا
[آن دم «فلک» بر «آتش» غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد]

* * *
کاش آن زمان «سرادق گردون» نگون شدی
وین «خرگه بلند ستون» بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از «کوه» تا به کوه
«سیل» سیه که روی « زمین» قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک« شعله» برق خرمن «گردون» دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد «آسمان»
سیماب وار گوی «زمین» بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون «خاک»
جان «جهانیان» همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
«عالم» تمام غرقه «دریا»ی خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر
با این عمل معامله «دهر» چون شد
[ آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان «عرش » را به تلاطم درآورند ]

* * *
برخوان غم چو «عالمیان» را صلا زدند
اول صلا به «سلسله انبیا» زدند
نوبت به اولیا چو رسید «آسمان» طپید
زان ضربتی که بر سر «شیر خدا» زدند
«آن در» که «جبرئیل امین» بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس «آتشی» ز «اخگر الماس» ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه «سرادقی» که ملک مجرمش نبود
کندند از «مدینه» و در «کربلا» زدند
وز تیشه ستیزه در آن «دشت» کوفیان
بس «نخل ها» ز «گلشن» آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر «حلق تشنه »ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در «حرم کبریا» زدند
[ روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم« آفتاب» ]

* * *
چون خون ز حلق تشنه او بر «زمین» رسید
جوش از زمین به ذروه «عرش برین» رسید
نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب
از بس شکست‌ها که به ارکان دین رسید
«نخل» بلند او چو خسان بر زمین زدند
«طوفان» به «آسمان» ز غبار «زمین» رسید
«باد» آن «غبار» چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر «فلک هفتمین» رسید
یکباره جامه در خم «گردون» به« نیل» زد
چون این خبر به عیسی «گردون» نشین رسید
پر شد «فلک» ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
[ هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ «دلی» نیست بی ملال ]

* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان «روز حشر»
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز «خاک»
آل علی چو «شعله آتش» علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به «عرصه محشر» قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
[پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از «آب سلسبیل»]

* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
«خورشید» سر برهنه برآمد ز«کوهسار»
موجی به جنبش آمد و برخاست «کوه»
«ابری» به بارش آمد و بگریست زار
گفتی تمام «زلزله» شد «خاک » مطئمن
گفتی فتاد از حرکت «چرخ بی‌قرار»
«عرش» آن زمان به لرزه درآمد که «چرخ پیر»
افتاد در گمان که «قیامت »شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز «باد» مخالف «حباب » وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
[وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که «عقل» گفت قیامت قیام کرد]

* * *
بر حربگاه چون ره آن «کاروان » فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در«شش جهت» فکند
هم گریه بر ملایک «هفت آسمان» فتاد
هرجا که بود آهوئی از «دشت» پا کشید
هرجا که بود «طایری» از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور« قیامت» بباد رفت
چون چشم اهل بیت برآن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در«جهان» فتاد
[پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول]

* * *
این کشته فتاده به «هامون» حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این «نخل » تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از «زمین» رسانده به «گردون »حسین توست
این ماهی فتاده به «دریای خون» که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه« محیط» شهادت که روی «دشت»
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب«فرات»
کز خون او «زمین» شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین «جهان» زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر «زمین»
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
[چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد]

* * *
کای مونس شکسته دلان ،حال ما ببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان «محشرند»
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
در «خلد» بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر «جهان» مصیبت ما بر ملا ببین
«نی»وار چو «ابر» خروشان به کربلا
طغیان «سیل» فتنه و موج بلا ببین
تن‌های کشتگان همه در «خاک» و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به «خاک »معرکه کربلا ببین
[یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو «خاک » اهل بیت رسالت به باد داد]

* * *
خاموش محتشم که دل «سنگ» آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
«مرغ هوا» و «ماهی دریا» کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
در دیده، اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی «زمین» به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که «فلک» بس که خون گریست
«دریا» هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو«آفتاب»
از آه سرد ماتمیان «ماهتاب» شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
[تا «چرخ » سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد]

* * *
ای «چرخ» غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چها درین «ستم آباد» کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دل شاد کرده‌ای
بهر خسی که بار «درخت» شقاوتست
در «باغ» دین چه با« گل» و «شمشاد» کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
[ترسم تو را دمی که به «محشر» برآورند
از «آتش» تو« دود» به محشر درآورند]

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

دساعت وسخن باامام زمان