در حیاط کوچک خانه ما
آتشی روشن شد
"زردی من از تو "
"سرخی تو از من"
از هزاران سال است
رسم نیک آیینی
خبر از فصل تحول دارد
هر چه غم شعله آتش ببرد
سینه از سردی بی رحم زمستان بدرد
اولین خواب بهاری که زمستان میدید
ترس را از بدن پاک طبیعت می چید
گرچه دشمن کوشید
که فراموش کنم رسم کهن
لیک بر جا ماند
مهر آیین بهی در میهن
"زردی من از تو"
"سرخی تو از من"
یاد قاشق زنی کودکی ام افتادم
بوی دستمال قشنگی که بمن مادر داد
و من انداختم از پنجره در خانه همسایه خود
و چه اندازه سخاوت دیدم
یاد آن روز گرامی بادا
شعر از عاکف م