خاطرات جوانی

خاطرات وتجربیات جوانی

خاطرات جوانی

خاطرات وتجربیات جوانی

جرم سیدعلیرضا بهشتی شیرازی کدام است؟



گمان نمی‌کنم در تمام دنیا نظامی باشد که با صدیق‌ترین، مؤمن‌ترین و وفادارترین خدمتگزارانش این‌گونه رفتار کرده باشد. ما چه درسی می‌خواهیم به نسل‌های بعد از انقلاب بدهیم؟ چگونه انتظار داریم که آنها انقلاب اسلامی و آرمان‌های انقلاب اسلامی را جدی بگیرند وقتی ما به واسطه حب و بغض‌های سیاسی و قدرت، با نیروهای اصیل انقلاب این‌گونه رفتار می‌کنیم؟ چگونه انتظار داریم دیگران به انقلاب با دیده احترام و ستایش بنگرند وقتی ما صادق‌ترین و وفادارترین چهره‌ها و شخصیت‌های وابسته به انقلاب را مثل آب خوردن به زندان می‌اندازیم و این چنین آنان را سعی می‌کنیم خرد کنیم؟

کلمه-صادق زیباکلام: تهرانی‌های قدیم می‌گفتند اگر می‌خواهی کسی را بشناسی یا با او همخانه شو، یا هم‌خرج و یا همسفر. من می‌خواهم به این فهرست یک چهارمی هم اضافه کنم و بگویم اگر می‌خواهی کسی را بشناسی کتابت را به عنوان ناشر به او بسپار تا برایت چاپ کند؛ و این‌گونه بود که من سیدعلیرضا بهشتی شیرازی را ۱۸ سال پیش شناختم. آشنایی و ارادتی که تا به امروز ادامه پیدا کرده است.

سال ۱۳۷۰ تازه از انگلستان بازگشته بودم و به دنبال آشنایی با ناشری می‌گشتم که رساله‌ام را که پیرامون انقلاب اسلامی ایران بود چاپ نماید. یکی از دوستان مرا به ایشان معرفی کرد. آن روزها ایشان مسئولیت بنیاد الهدی را برعهده داشت که مؤسسه‌ای وابسته به وزارت ارشاد می‌باشد. شاید آن روز که به ملاقات ایشان می‌رفتم نمی‌دانستم که این آخرین پست دولتی ایشان خواهد بود. نه او را می‌شناختم و نه نامش را تا آن موقع شنیده بودم. اولین نکته‌ای که توجه‌ام را جلب نمود تسلط جالب او به زبان انگلیسی بود. حدود نیم ساعتی کمتر، بیشتر رساله‌ام را تورق می‌کرد. یک مقداری هم در مورد آن از خودم پرسید. قرار بود رساله به همان زبان انگلیسی چاپ شود و برای همین آن دوست که از مسئولین بود مرا به بنیاد نشر الهدی فرستاده بود.

پرسیدم انگلیسی را کجا یاد گرفته بود و پاسخ داد مدتی آمریکا بودم و در جریان انقلاب درسم را رها کردم آمدم ایران. بعد از قریب به یک ساعتی گفت که الهدی حاضر است آن را منتشر نماید. حق‌التألیفی که به هم پیشنهاد کرد خیلی زیاد بود و شوکه شدم. قرار مدار گذاردیم برای انعقاد قرارداد. برای من مشکلاتی پیش آمد و چند هفته‌ای شاید دو ماهی و شاید هم بیشتر موضوع معلق ماند. با ایشان تماس گرفتم و معلوم شد که از آنجا رفته. پس از پیدا کردنش بهم گفت که دیگر الهدی نیست و یک انتشاراتی خصوصی به نام “روزنه” تأسیس کرده و آنجا به دیدنش بروم. وقتی از پله‌های ساختمانی که انتشارات روزنه در طبقه چهارم آن قرار دارد بالا می‌رفتم هرگز تصور نمی‌کردم که ۱۸ سال بعدش هنوز از آن پله‌ها بالا و پایین بروم. یک نسخه از رساله‌ام را به امانت پیش آقای بهشتی گذاشته بودم. در آن فاصله او همه رساله را می‌خواند و به من گفت چرا اصرار دارید که آن را به زبان انگلیسی چاپ کنید؟ گفتم خب چاپ کتاب به زبان انگلیسی باعث توجه ایرانی‌ها می‌شود. گفت میل خودتان است اما حیف است آن را به انگلیسی چاپ کنید، چون مطالب آن بیش از آنکه به درد خارجی‌ها بخورد، برای خود ما مفید است. من رساله را کامل خواندم و انصافاً کار خوبی است و ما در ردیف آن منبع و اثر این گونه نداریم و حیف است که شما این را به فارسی چاپ نکنید. و این سرآغاز دوستی شد که جدای از آنکه با همه وجود به آن افتخار می‌کنم، تا به امروز به درازا کشیده.

یک فقره از اختلافات بسیار متداول و رایج در جامعه‌مان (همچون مرافعه میان مالک و مستأجر، یا شرکای قبلی) مرافعه میان نویسنده و ناشر است. بر سر حق تجدیدچاپ، درصد فروش، طرح روی جلد، نحوه پرداخت و… هزار و یک مسئله دیگر که ریشه در ملاحظات مالی دارد. اما در طی این ۱۸ سال آقای بهشتی ۱۵ اثر از من چاپ کرده؛ برخی از آثارم را چندین بار تجدید چاپ نموده و حتی یک بار هم بر سر مسائل مالی حرف و حدیثی با هم نداشته‌ایم. خیلی‌ها از من می‌پرسند که انتشارات روزنه به شما چند درصد می‌دهد و نحوه پرداخت به شما چگونه است؟ و وقتی به آنها پاسخ می‌دهم که واقعاً نمی‌دانم؛ نگاه ناباورانه‌ای به هم می‌اندازند. اما واقعیت آن است که نمی‌دانم. هرازگاهی رئیس حسابداری انتشارات تعدادی چک در یک پاکت می‌گذارد و به من می‌دهد. هیچ وقت هم من سؤال نکرده‌ام که این مبالغ بابت کدام کتاب است و یا نحوه پرداخت چگونه است. حدود ۱۵ سال پیش یک قراردادی به منظور چاپ “ما چگونه ، ما شدیم” بستیم و جالب است که بین من و آقای بهشتی اساساً هیچ قراردادی وجود ندارد.

فی‌الواقع علیرضا بهشتی شیرازی آن‌قدر انسان مؤمن، با تقوا، پاکدامن و متدینی است که اساساً نفس تنظیم قرارداد با او بی‌معنا و احمقانه است. یکی از نخستین مطالبی که در مورد او متوجه شدم، پاکدامنی، درستی و سلامت بیش از حد مالی‌اش بود. آقای بهشتی فقط از نظر مالی سلامت نیست بلکه یک جورهایی اساساً خیلی به دنبال مال و اموال و جمع‌آوری پول نیست. اما این صرفاً یک جنبه از اخلاقیات اوست. شیوه رفتارش با کارکنان انتشاراتی انصافاً بزرگوارانه است. جوری با آنها رفتار می‌کند کانه او نه رئیس است، نه مدیر و صرفاً یکی از کارکنان است همانند سایرین. بالطبع مثل هر انسان دیگری بعضاً از کوره به در می‌رفت، عصبانی می‌شد و به هم می‌ریخت. اما به جای حمله کردن به آنان، شروع به قدم زدن در راهروی نسبتاً طولانی ساختمان انتشارات می‌کرد. بعضاً ۲۰ دقیقه یا نیم ساعت در امتداد راهرو قدم می‌زد تا به تدریج آرام می‌شد. یک بار ندیدم کسی را تمسخر نماید؛ تحقیر نماید؛ پشت سر کسی حرف‌های ناشایست بزند؛ نسبت ناروا به کسی بدهد؛ به کسی، شخصیتی یا یکی از مسئولین سخنان ناپسندیده نسبت دهد. حسب طبیعت کار یک مؤسسه انتشاراتی، افراد مختلفی به آنجا می‌آمدند و خود آقای بهشتی هم به دلیل سوابق سیاسی دهۀ نخست انقلاب و همکاری نزدیک با هیأت دولت و مهندس موسوی به عنوان نخست‌وزیر، حزب جمهوری اسلامی و روزنامه جمهوری اسلامی، با خیلی‌ها آشنا بود و به دیدارش می‌آمدند.

بالطبع گفتگوها سیاسی بود و یاد و خاطرات آن دوران با مسئولین. نه تنها یک بار ندیدم که او حتی به شوخی نسبت به مسئولین و روابط نزدیکی که با آنها داشته سخن لغو و حرفی ناشایست بزند (حتی در مورد آنان که در طیف سیاسی مقابل وی قرار داشتند)، بلکه زمانی هم که دیگرانی بعضاً چنین مطالبی می‌گفتند نه می‌خندید، نه تأیید و تصدیق می‌کرد. بلکه با سکوت ناراحتی و نارضایتی خودش را از آن نوع سخنان نشان می‌داد. با اینکه به واسطه پست حساسی که در دو دوره نخست‌وزیری مهندس موسوی برعهده داشته (دبیر جلسات هیأت دولت و مسئول پی‌گیری مصوبات کابینه)، سینه‌اش پر از خاطرات از جریانات و شخصیت‌های سیاسی طراز اول نظام می‌باشد، کمتر در طی آن ۱۸ سال موردی را به یاد می‌آورم که خاطره‌ای از مسئولین نقل کرده باشد که بی‌حرمتی یا در جهت پایین آوردن شخصیت آنان باشد. گویی حیثیت نظام و حیثیت مسئولین طراز اول نطام را حیثیت خودش می‌دانست.

کمتر حاضر می‌شد که از گذشته‌ها سخن بگوید و به تعبیری فخرفروشی کرده و سوابق خدماتش به نظام را به رخ دیگران بکشد. گویی هرچه کرده بود برای خدا کرده بود و نه انتظاری از کسی داشت و نه بغض و کینه‌ای از بی‌مهری‌ها. در سال ۱۳۵۸ در حزب جمهوری اسلامی و بعداً در روزنامه جمهوری اسلامی که ابتدا مسئولیتش با مهندس موسوی بود مشغول می‌شود. در حزب از نزدیک با مرحوم شهید بهشتی، رهبری و آقای هاشمی کار می‌کرده و در روزنامه با مهندس موسوی. آن آشنایی و شناختی که مهندس موسوی از او پیدا می‌کند باعث می‌شود تا زمانی که مهندس موسوی در سال ۱۳۶۰ که نخست‌وزیر شد، آقای بهشتی را هم با خود به نخست‌وزیری ببرد. بهشتی در ۸ سالی که مهندس موسوی نخست‌وزیر بود دست راست او می‌شود و عملاً نزدیک‌ترین فرد اجرایی به وی. او دبیر جلسات هیأت دولت بوده و مسئول پی‌گیری مصوبات. در ۸ سالی که او از نزدیک با نخست‌وزیر کار می‌کرده و صورت جلسات مطالب مطروحه در هیأت دولت را تنظیم می‌نموده، کشور درگیر جنگ با عراق و بحران‌های متعددی بوده. سینه آقای بهشتی مملو از بسیاری اسرار و مطالب سری، محرمانه و طبقه‌بندی شده است. در آن ۱۸ سال حتی یک بار ندیدم و نشنیدم که ایشان حتی یک مورد از انبوه آن مطالب را نقل کرده باشد. همان‌طور که حیثیت نظام را حیثیت خودش می‌دانست، آن همه اسرار و مطالب دوران جنگ را امانت نظام در سینه‌اش می‌پندارد.

آنچه که دل انسان را به درد می‌آورد، آن است که فردی که جان، عمر و همه زندگی‌اش انقلاب اسلامی، نظام، امام و خط امام بوده، امروز بایستی این‌گونه به تیغ کین و جفا گرفتار شود و ماه‌ها در سلول انفرادی اوین به سر برد که چرا از مهندس موسوی حمایت کرده یا با او ارتباط و حشر و نشر داشته. گمان نمی‌کنم در تمام دنیا نظامی باشد که با صدیق‌ترین، مؤمن‌ترین و وفادارترین خدمتگزارانش این‌گونه رفتار کرده باشد. ما چه درسی می‌خواهیم به نسل‌های بعد از انقلاب بدهیم؟ چگونه انتظار داریم که آنها انقلاب اسلامی و آرمان‌های انقلاب اسلامی را جدی بگیرند وقتی ما به واسطه حب و بغض‌های سیاسی و قدرت، با نیروهای اصیل انقلاب این‌گونه رفتار می‌کنیم؟ چگونه انتظار داریم دیگران به انقلاب با دیده احترام و ستایش بنگرند وقتی ما صادق‌ترین و وفادارترین چهره‌ها و شخصیت‌های وابسته به انقلاب را مثل آب خوردن به زندان می‌اندازیم و این چنین آنان را سعی می‌کنیم خرد کنیم؟ در این ۳۱ سال، علیرضا بهشتی شیرازی و علیرضا بهشتی شیرازی‌ها، کدام خدمت را به انقلاب و نظام که نکردند؟ کدام ضربه و لطمه را حاضر شدند به واسطه مصالح و منافع شخصی‌شان به انقلاب و نظام وارد سازند؟ علیرضا بهشتی شیرازی را به هر اتهام و جرمی به زندان بیندازیم، این اتهام را به هیچ روی نمی‌شود به او و امثال او وارد ساخت که برای حب دنیا، پست و مقام، شهرت و قدرت وارد فعالیت‌های انتخاباتی شدند. آیا غیر از آن است که اگر او وارد انتخابات شد، اگر از مهندس موسوی حمایت کرد، نه به واسطه اغراض و اهداف شخصی بلکه به واسطه عشق و عرقش به نظام و انقلاب بود؟ به راستی برای نسل‌های جوان میهنمان و برای آنان که می‌خواهیم با حدیث و روایت انقلاب اسلامی آشنا بنماییم‌شان، می‌خواهیم بگوییم سیدعلیرضا بهشتی شیرازی را به کدام جرم به زندان انداختیم؟


بصیرت خواص !!

اکنون برای ما روشن است که تمام آنچه پیش و پس از دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری رخ داد، حاصل راه حل بسیار ناشیانه ای برای حل مسئله "بحران رهبری" در آینده نظام جمهوری اسلامی بود که توسط بخشی از نیروهای امنیتی و نظامی طراحی شده بود. راه حلی که نه تنها بحران مذکور را مرتفع نکرد بلکه صدمات و لطمات جبران ناپذیری به ساختار و مشروعیت نظام سیاسی وارد ساخت.
حاکمان فعلی تلاش می کنند که در ظاهر، وجود هر نوع بحران سیاسی را در کشور انکار کرده و برعکس، اصلاح طلبان را در بن بست نشان دهند. اما تحلیل رفتار و تصمیمات آن ها در انتخابات اخیر و در مواجهه با "جنبش سبز" خلاف این مدعا را اثبات می کند. "بحران سیاسی" در بدترین حالت خود در شکل "بحران مشروعیت" بروز می کند و "بحران مشروعیت"  نیز در حادترین شکل خود در "بحران رهبری نظام" نمود می یابد. بنابراین نظام نه تنها درگیر یک بحران سیاسی است که باید متذکر شد این بحران یک بحران عادی نبوده و از بدترین نوع خود می باشد.

"رهبر آینده نظام چه کسی خواهد بود؟"، "مکانیسم انتخاب رهبر آینده چگونه خواهد بود؟"، "آیا تداوم رهبری ولایت فقیه در چارچوب قانون اساسی و مکانیسم های فعلی میسر است؟"، این ها سوالات و مسائلی هستند که سال ها ذهن اصلاح طلبان، محافظه کاران و بنیادگرایان را به خود مشغول کرده است؛ حوادث انتخابات اخیر نیز به تعبیری حاصل بلند فکر کردن این طیف های سیاسی درباره همان سوالات بود. این حوادث البته حاصل "اقدام جدی" طیف بنیادگرای حاکمیت در ارائه راه حل برای سوالات فوق نیز بود. تبعات این اقدام طوفان زا و خانمان برانداز آشکار ساخت که حل بحران مذکور با ارائه "راه حل های ساده انگارانه" ممکن نیست و "بحران" و "بن بست" بسیار جدی تر از آن است که با ماجراجویی های یک طیف نظامی بتوان به رفع آن پرداخت.
 
ماجرا از چه قرار بود؟

ماجرا از زمانی شکل جدی به خود گرفت که طیف بنیادگرای نظام، شامل گروه های نظامی و شبه نظامی و روحانیون تندرو، اقدامات عملی خود را برای فراهم سازی شرایط مناسب برای "دوران انتقال رهبری" آغاز کرد. آغاز رهبری آیت الله خامنه ای، با اجماع نسبی طیف های مختلف درون حاکمیت همراه بود و وی توانست در ابتدا با نوعی عملکرد فراجناحی، تاحدی انسجام و ثبات را برای نظام فراهم سازد. روی کار آمدن دولت اصلاح طلب در دوران رهبری ایشان نیز بسیاری از گروه های سیاسی را به این نتیجه رساند که امکان فعالیت و اصلاح بدون آنکه کلیت نظام دچار تهدید جدی و عدم ثبات شود، میسر است. اما چه تضمینی بود که این ثبات و انسجام تداوم یابد؟
هیچ تضمینی وجود نداشت که دوران انتقال رهبری به "رهبری جدید" از چنان انسجام سیاسی برخوردار باشد. تحلیل ها و شواهد نشان می داد که نظام در دوران انتقال رهبری دچار تنش های جدی خواهد شد و این تنش ها موجودیت آن را نیز تهدید خواهد کرد. این بود که تمام طیف های سیاسی درون نظام، از اصلاح طلب گرفته تا محافظه کار و بنیادگرا، در چارچوب مبانی فکری خود سعی در ارائه راه حل هایی برای گذار از این دوره داشتند. به دلایلی که قابل ذکر نیست، این بنیادگرایان بودند که امکان ارائه راه حل خویش را به صورت عملی پیدا کردند. آن ها ماموریت یافتند تا با برقراری یک «حکومت نظامی» و یکدست سازی حاکمیت و برقراری سکوت در عرصه سیاسی، شرایط مناسب را برای دوران انتقال رهبری فراهم سازند. اینگونه بود که در سال
۱۳۸۴،  «محمود احمدی نژاد» برای پست ریاست جمهوری و برای فراهم ساختن شرایط مناسب برگزیده شد.
 
راه حل بنیادگرایان چه بود؟

بدترین مدل ثبات سیاسی آن است که سرنوشت یک نظام سیاسی را به سرنوشت یک فرد گره زنند، چراکه هرگونه تغییر در راس نظام، کلیت ساختار نظام را دچار بحران و تهدید می کند. این مسئله در نظام های پادشاهی با ایجاد مکانیسم "سلطنت موروثی" و انتخاب فرزند یا اقوام پادشاه به عنوان ولیعهد، به نوعی حل شده است و فوت پادشاه و جانشینی ولیعهد یک روال طبیعی و مشروع محسوب شده و کلیت ساختار نظام را تهدید نمی کند. اما در ساختار نظام فعلی جمهوری اسلامی، نه مکانیسم های سلطنت موروثی وجود دارد و نه مکانیسم های دموکراتیک انتخاب رهبران جدید. از یک سو "ظاهرا" مجلس خبرگانِ منتخبِ ملت وظیفه انتخاب رهبر جدید را برعهده دارد، اما از سویی دیگر، مکانیسم "نظارت استصوابی شورای نگهبان" باعث شده که نمایندگان بخش قابل توجهی از مردم در مجلس مذکور حضور نداشته و در تعیین رهبر جدید نقشی نداشته باشند. به همین دلیل اصل مشروعیت و مقبولیت رهبر جدید از سوی مردم (به روال نظام های دموکراتیک) در ساختار فعلی و با وجود نظارت استصوابی شورای نگهبان کاملا زیر سوال است.
اما راه حل بنیادگرایان چه بود؟ همانطور که می دانیم، بنیادگرایان به تبعیت از روحانیون تندرویی چون "آیت الله مصباح یزدی" هیچگاه معتقد به انتخاب رهبر و ولی فقیه توسط مجلس خبرگان نبوده و با این اصل قانون اساسی همواره مخالف بوده اند. تاکید ایشان بر "نظریه کشف و نصب" است نه انتخاب. لذا راه حل بنیادگرایان برای حل بحران رهبری در دوران انتقال، چیزی شبیه به نظریه سلطنت موروثی است با این تفاوت که رهبر جدید لزوما وارث خونی رهبر پیشین نیست. از دید ایشان، ولی فقیه فعلی می تواند نظر بارگاه الهی (یا حضرت ولی عصر) را در مورد گزینه رهبر آینده جویا شود و پس از اطلاع، فرد مذکور را به مجلس خبرگان "معرفی" کند. مجلس خبرگان نیز با تایید رهبر جدید به نمایندگی از ملت با وی "بیعت" کرده و در واقع مقبولیت مردمی وی را آشکار می سازد. بنابراین رهبر جدید توسط رهبر قبلی منصوب (کشف و معرفی) می شود و مشروعیت الهی می یابد و با تایید مجلس خبرگان (بیعت غیرمستقیم مردم) مقبولیت مردمی پیدا می کند.
 نظریه بنیادگرایان چیزی جز بازسازی "نظریه خلافت" در عصر جدید نیست. مجالس "خبرگان" و "شورای اسلامی" نقشی جز تایید خلافت و مشورت دهی به خلیفه نخواهند داشت. "بنیادگرایان شیعه" از این نظر بسیار شبیه "بنیادگرایان سنی" عمل می کنند. بنیادگرایان فکر می کنند که با عملی ساختن نظریه فوق، تنش های دوره های انتقال رهبری به حداقل خواهد رسید و این تنش ها درحد اعتراضات محدود و بی خطر سیاسی باقی خواهد ماند. بدین ترتیب رهبر آینده توسط رهبر فعلی معرفی خواهد شد و مجلس خبرگان نیز وی را تایید خواهد کرد.

اما مشکل بنیادگرایان، عملی ساختن این نظریه بود نه نوشتن آن بر روی کاغذ که این نوشته ها از زمان "شیخ فضل الله" بر روی کاغذ وجود داشته است. چگونه می شود با وجود احزاب و گروه های اصلاح طلب، نشریات و روزنامه های گوناگون و نخبگان سرشناس و روحانیون مخالف سرسخت این نظریه، آن را در عمل پیاده ساخت؟ آیا در چنین فضای سیاسی– مدنی متکثری امکان اجرای آن پروژه وجود داشت؟
 
پروژه بنیادگرایان چگونه کلید خورد؟

بنیادگرایان ماموریت یافتند تا با ایجاد یک حکومت نظامی به یکدست سازی فضای سیاسی و فراهم ساختن شرایط لازم برای معرفی رهبر جدید اقدام کنند. برای این هدف، احمدی ن‍ژاد در سال
۱۳۸۴ به عنوان ریاست جمهوری برگزیده شد و اکثر پست های دولت وی را نظامیان سابق اشغال کردند. پروژه بنیادگرایان در "دو بخش" و برای دو دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد طراحی شده بود. در چهار سال اول، وی ماموریت داشت تمام پتانسیل های ایجاد شده در عرصه مدنی در دوران اصلاحات را از بین برده یا تحت کنترل درآورد. در واقع این دوره، "دوره بازگشت به نقطه صفر" بود. در این دوره، احزاب سیاسی، انجمن های دانشجویی، "ان جی او"ها و مطبوعات مستقل به شدت تحت فشار قرار گرفته و تضعیف شدند تا شرایط به دوران پیش از سال ۱۳۷۶ نزدیک شود.
قسمت اصلی پروژه اما به دور دوم ریاست جمهوری احمدی ن‍ژاد مربوط می شد. دوره دوم، "دوره حذف" بود. دو دسته از فعالین سیاسی باید حذف می شدند؛ یک دسته که "مانع" بودند و یک دسته که "هدف" بودند. اصلاح طلبان مانعی بر سر راه پروژه محسوب می شدند. طبق پیش بینی ها، طبیعی بود که ایشان نسبت به تخلفات گسترده و عیان در انتخابات اعتراض کنند؛ پس سناریویی نوشتند تا به بهانه "انقلاب مخملین" و با اتهام واهی "براندازی نرم" به دستگیری گسترده اصلاح طلبان و حذف ایشان از عرصه سیاسی بپردازند.
دسته دوم که هدف اصلی پروژه حذف بودند، شامل طیفی از محافظه کاران میانه رو و سنتی می شدند که حول محوریت "هاشمی رفسنجانی" گرد آمده بودند. هدف، حذف هاشمی و اطرافیان وی بود چراکه از دید بنیادگرایان این دسته از افراد در تعیین رهبر آینده نظام نقشی موثر خواهند داشت. پیش از این و در دوره اول ریاست جمهوری احمدی ن‍ژاد چندین بار سعی شد تا با پرونده سازی برای اطرافیان هاشمی همچون "روحانی"، "موسویان" و "مهدی هاشمی"، زمینه های لازم را برای دستیابی و ضربه به هاشمی فراهم آورند که البته چندان موفقیت آمیز نبود. "پروژه حذف هاشمی" قرار بود با حمله احمدی نژاد به هاشمی در مناظره با موسوی کلید بخورد و پس از آن امت انقلابی کار را یکسره کنند.
بدین ترتیب، با زندانی ساختن
۵۰۰ تن از فعالین سیاسی و مدنی و اخراج محافظه کاران میانه رو از حاکمیت، فضای لازم برای گذار از دوره انتقال رهبری پدید می آمد. در چنین فضایی حتی امکان تغییر قانون اساسی برای تطبیق بیشتر با "نظریه کشف و نصب الهی" نیز فراهم می شد. اما چنان که دیدیم، این پروژه به میل بنیادگرایان پیش نرفت؛ جنبش سبز آغاز شده بود.
 
چه اتفاقی رخ داد؟

این موضوع که "جنبش سبز" چگونه شکل گرفت و منشاء پیدایش آن چه بود، بحث های مفصل تری را می طلبد که بیان آن ها در این یادداشت ممکن نیست. اما روشن است که این جنبش نقشه های بنیادگرایان را که سال ها برای تحقق آن زحمت کشیده بودند نقش بر آب کرد. نه تنها زمینه های لازم برای گذار از دوره انتقال رهبری فراهم نیامد، بلکه عرصه سیاسی دچار تنش و تشتت فراوان شد. بنیادگرایان انتظار داشتند که پس از انتخابات و پس از یک دوره اعتراضات محدود، شاهد سکوت، یاس و انفعال مردم و فعالین سیاسی باشند اما قضیه دقیقا برعکس شد؛ اعتراضات بالا گرفت و مردم امیدوارتر و فعال تر شدند. حتی بسیاری از مردم غیرسیاسی و بی تفاوت، سیاسی شده بودند. یعنی نه تنها مردم سیاسی منفعل نشدند که مردم غیرسیاسی نیز فعال شدند.
پروژه بنیادگرایان شکست خورد. اصلاح طلبان بر سر مواضع خود ایستادند و عقب نشینی نکردند. زندانی کردن اصلاح طلبان چندان موثر واقع نشد و نتیجه مطلوب به بار نیاورد. حتی مقاومت بسیاری از اصلاح طلبان در برابر پروژه، برای بدنه تشکیلاتی آن ها انگیزه بخش و مایه امیدواری بود. "هاشمی رفسنجانی" با درایت مثال زدنی اش، هرگونه فرصت حذف را از دستان بنیادگرایان ربود. وی نه تنها جایگاه خود را از دست نداد بلکه کاملا آگاهانه فاصله پیشین خود را با جایگاه رهبری حفظ کرد.
راه حل بنیادگرایان برای گذار از دوره انتقال رهبری بسیار ناشیانه و ساده انگارانه و تنها مبتنی بر "استفاده از زور و قدرت" بود. آن ها فکر می کردند تنها استفاده از "تکنولوژی" و "پول" برای رسیدن به هر هدفی کافی است. بنابراین نتایج بدست آمده کاملا عکس بود. ساختار مشروعیت نظام به شدت آسیب دید و یک شبه، وجهه ملی و جهانی آن تیره گشت؛ بسیاری از همپیمانان بین المللی و ایدئولوژیک نظام دچار شک و تردید شدند؛ ثبات و انسجام نظام دچار مخاطره جدی شد و شکاف و دودستگی میان مردم و میان نخبگان به میزان حداکثر خود رسید.
به این ترتیب، در طی هشت ماه پس از انتخابات تمام تلاش بنیادگرایان آن بود که با استفاده از همان تکنولوژی ها و پول ها، شرایط را به دوران پیش از انتخابات بازگردانند. آن ها می خواستند اشتباهات گذشته خود را با اشتباهات دیگری بپوشانند و تلاش کردند که "خیانت" خویش به مردم و کشور را در پشت "خشونت" پنهان کنند. هرکاری که کردند اما نتیجه بدتری در پی داشت.
ضربه ای که بنیادگرایان به نظام سیاسی ایران وارد کردند، هیچ نیروی اپوزیسیونی قادر به انجام آن نبود. مسئولیت تمام اتفاقات رخ داده پس از انتخابات و تمام صدمات وارده بر نظام برعهده نظامیان و شبهه نظامیانی است که طراح پروژه مذکور بودند. آن ها کسانی بودند که تنها بر "بزار" و "ثروت" تکیه کردند و موجودیت نظام را بازیچه امیال سیری ناپذیر خود در دستیابی نامحدود به پست های سیاسی و منابع مالی در طی بیست سال آینده نمودند.
 
نقش محافظه کاران میانه رو چه بود؟

سال گذشته و هنگامی که هنوز چندماه به انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده بود، بخشی از "محافظه کارانِ سنتیِ میانه رو" به اصلاح طلبان پیغام داده بودند که کاندیدایی در انتخابات معرفی نکنند و درعوض از کاندیدای آن طیف (مثلا قالیباف یا لاریجانی یا رضایی) حمایت نمایند. استدلال این بود که درصورتی که اصلاح طلبان کاندیدا نداشته باشند، اجماع محافظه کاران در حمایت از احمدی نژاد شکسته و کاندیدای محافظه کاران میانه رو پیروز خواهد شد. از دید ایشان این تنها راه از میان برداشتن "احمدی نژاد" بود. پاسخ اصلاح طلبان به این درخواست البته منفی بود. هیچ تضمینی وجود نداشت که اجماع حول احمدی نژاد به این سادگی شکسته شود. ستاد محافظه کاران از مرکز خاصی هدایت می شد و طیف نظامی بنیادگرایان مصمم به تداوم ریاست جمهوری احمدی نژاد بودند. احمدی نژاد را فقط یک جنبش عظیم مانند "دوم خرداد" می توانست متوقف کند نه ائتلاف های پشت پرده انتخاباتی. این بود که تمام تلاش اصلاح طلبان بر کاندیداتوری "سید محمد خاتمی" و بازآفرینی دوم خرداد متمرکز شد.
اکنون نیز پس از گذشت یک سال افرادی همچون "علی مطهری" به موسوی پیغام می دهند که از صحنه کنار بکشد و کار را به میانه روهای اصولگرا واگذارد چراکه تا وقتی اصلاح طلبان در صحنه باشند، تمام ظرفیت محافظه کاران در حمایت از احمدی نژاد بسیج خواهد شد و اگر اصلاح طلبان کنار بکشند، محافظه کاران خود، حساب احمدی ن‍ژاد را یکسره خواهند کرد.
 این بار نیز پاسخ موسوی و سایر اصلاح طلبان، منفی بود. هر نوع عقب نشینی موسوی و کروبی از مواضع خود نه تنها به تضعیف یا سقوط احمدی نژاد نخواهد انجامید، که آغازی بر حذف محافظه کاران میانه رو خواهد بود. اگر تا به حال اطرافیان و حامیان هاشمی و مجموعه میانه روها از هجوم بنیادگرایان در امان مانده اند به این دلیل است که بنیادگرایان به کنترل و سرکوب جنبش سبز سرگرم بوده اند. محافظه کاران میانه رو، قدرت بنیادگرایان را دست کم گرفته اند. بنیادگرایان اگر از "مانع" اصلاح طلبان و باتلاق جنبش سبز عبور کنند، مستقیم و بدون درنگ به سراغ آن ها خواهند رفت. نباید فراموش کرد که هدف، هاشمی و اطرافیان اش بوده اند نه اصلاح طلبان و پروژه چیز دیگری است. اگر بنیادگرایان مهار نشوند، سرنوشت محافظه کاران میانه رو چندان بهتر از سرنوشت اصلاح طلبان نخواهد بود.

میانه روهای طیف محافظه کار از زمان آغاز جنبش سبز سعی کردند که خود را از صحنه نزاع کنار بکشند تا دو طیف بنیادگرا و اصلاح طلب باهم درگیر شده و طی چند ماه یکدیگر را مستهلک کنند. سپس زمانی که آن دو طیف تضعیف شدند، خودشان را به عنوان "نیروی سوم" و "نیروی نجات بخش" معرفی کرده و سکان دولت را در دست بگیرند. اما اتفاقی که رخ داد این بود که درگیری بنیادگرایان و جنبش سبز هر روز شدیدتر و فضا به شدت دو قطبی و رادیکال شد به طوری که کلیت نظام دچار تهدید شد و جایی برای میانه روها باقی نماند.  اینگونه بود که میانه روها پس از گذشت هفت ماه از انتخابات تصمیم گرفتند که نقش موثرتری در تحولات ایفا نمایند؛ نوعی نقش میانجیگری و میانداری. نامه «محسن رضایی» به مقام رهبری، طرح اصلاح قانون انتخابات، اقدام برای محاکمه "سعید مرتضوی"، تغییر فرماندهان سپاه و نیروی انتظامی، گزارش های مختلف مجلس از تخلفات دولت، رایزنی برای آزادی زندانیان اصلاح طلب و مصاحبه های گوناگون در نقد تندروی دولت، همه و همه تلاشی بود که محافظه کاران میانه رو برای پایان دادن به مناقشات آغاز کردند. نتیجه این تلاش ها پس از
۲۲ بهمن ماه  بیشتر آشکار شد.
 
 چه خواهد شد؟
۱- حوادث سال ۸۸ نتیجه "بن بست اصلاحات" در بین سال های ۸۰ تا ۸۴ بود. چه کسی می تواند حدس بزند که هزینه و تبعات "حذف اصلاح طلبان" در سال های آینده چقدر خواهد بود؟ سرکوب نمادهای بیرونی جنبش سبز، آن جنبش را از بین نبرده و تنها به لایه های زیرین جامعه منتقل می سازد. جنبش سبز معادل "تظاهرات خیابانی" نبود که با جلوگیری از تظاهرات نیز از بین برود. مطالبات این جنبش بسیار جدی است و عدم پاسخگویی به آن مطالبات، بحران سیاسی را عمیق تر و احتمال بروز تنش را در آینده بیشتر خواهد کرد. در واقع، درست همان لحظه که بنیادگرایان فکر می کنند همه چیز پایان یافته و اوضاع آرام شده است، بار دیگر همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
دو گروه همواره تحلیلی اشتباه از جنبش سبز ارائه داده اند: یک گروه اپوزیسیون ساختارشکنی بودند که اعتراضات خیابانی و مسالمت آمیز جنبش را "آکسیون نهایی برای فروپاشی نظام" می خواندند و گروه دیگر، بخشی از محافظه کاران بودند که این اعتراضات را آخرین تلاش برای جلوگیری از تثبیت نظام می دانستند. (تحلیلگر هفته نامه پنجره از "پایان تاریخ" سخن گفته بود که در پی "آخرین گناه" رقم می خورد؛ گناهی که بزرگترین گناه و حاصل دسیسه شیطانی است!)
جنبش سبز اما، یک جنبش مدنی اصلاح طلبانه، مسالمت آمیز و مطالبه محور است که مصرانه در پی ایجاد شرایط بهتر برای زندگی شهروندان ایرانی می باشد. لذا این جنبش خارج از چارچوب های ذهنی آن دو گروه مذکور ادامه خواهد یافت و اعتراض خود را به هر نحو ممکن (نه لزوما با تظاهرات خیابانی) به گوش حاکمان خواهد رساند. ضمن آن که با بروز هر اتفاقی در سطح ملی یا بین المللی احتمال شعله ور شدن مجدد اعتراضات وجود خواهد داشت. علی رغم اینکه احمدی نژاد مبالغ هنگفتی را صرف دادن صدقه به اقشار کم درآمد کرده است، اما این بخش از مردم به دلیل فشار رو به افزایش تورم و بیکاری همچنان مستعد اعتراض می باشند. سخن "امیر محبیان" که گفت "موسوی نتوانست طبقات پایین را به طبقه متوسط پیوند بزند" سخن درستی است اما مطمئنا احمدی نژاد از عهده این کار بر خواهد آمد.
۲- اصلاح طلبان و رهبرانشان از اعتراضات خود دست بر نخواهند داشت. اقدامات محافظه کاران میانه رو اما، در کنار جنبش سبز، بسیار موثر و مفیدتر خواهد بود تا در غیاب جنبش سبز. یکی از دلایل بن بست اصلاحات آن بود که استراتژی "سعید حجاریان" با عنوان "فشار از پایین، چانه زنی از بالا" هیچ گاه امکان اجرا نیافت. نه فشار از پایینی وجود داشت و نه اطرافیان خاتمی توانایی چانه زنی موثر در بالا داشتند.
جنبش سبز، بازسازی شده و تصحیح شده جنبش اصلاحات است. زمانی که حجاریان در زندان بود و خود را برای مصاحبه تلویزیونی آماده می کرد، استراتژی او در بیرون از زندان، به شکل کاملا عملگرایانه در جریان بود. در یک توافق نانوشته، فشار از پایین را مردم و رهبران جنبش سازماندهی می کردند و چانه زنی از بالا بر عهده محافظه کاران میانه رو بود. این یک تقسیم وظیفه واقع گرایانه و موثر بود.
۳- بنیادگرایان تا به این جای کار در اجرای پروژه خود شکست خورده اند. آن ها نه توانستند که هاشمی را از جایگاه خود کنار زنند و نه حتی توانایی بازداشت و حذف موسوی، کروبی و خاتمی را داشته اند. حتی اگر هیچ تظاهرات خیابانی دیگری در تهران رخ ندهد، بازهم شرایط سیاسی چنان بحرانی، ملتهب و متشتت است که اجازه اجرای هیچ پروژه دیگری را به ایشان نخواهد داد.
اما باید در نظر داشت که بنیادگرایان چنان برای بدست گرفتن پست رهبری آینده جمهوری اسلامی مصمم هستند که برای رسیدن به این هدف هرنوع هزینه ای را براین کشور تحمیل خواهند کرد. آن ها حتی برای ایجاد "وضعیت فوق العاده" درکشور، حاضر به ایجاد درگیری نظامی با سایر کشورها و به راه انداختن جنگی چندماهه می باشند. می دانیم که فضای جنگی می تواند پوششی مناسب برای برخی تحولات سیاسی داخلی باشد. (اخیرا "فریدالدین حدادعادل"، فرزند غلامعلی، در سرمقاله نشریه خود، جنگ ایران با ترکیه را در ماه های آینده پیش بینی کرده است.)
۴- اکنون برای تصمیم گیرندگان نظام آشکار شده که راه حل بنیادگرایانه برای گذار از دوره انتقال رهبری و تثبیت نظام، بسیار هزینه بر است و ریسک بالایی را طلب می کند. ضمن آن که تداوم و موفقیت پروژه های آن ها با وضعیت حاضر (از لحاظ مشروعیت مردمی، موقعیت بین المللی، شرایط اقتصادی و...) بسیار دور از ذهن به نظر می رسد. لذا می توان امیدوار بود که دو طیف دیگر (اصلاح طلبان و محافظه کاران میانه رو) نیز در آینده امکان ارائه راه حل خویش را برای تثبیت نظام بیابند. این راه حل ها شامل دموکراتیک سازی مجالس خبرگان و شورای اسلامی با حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان یا طرح هایی مانند ایجاد "شورای رهبر ی" در آینده می باشد.
 
مقصد، در آغاز راه بود

دو شکست مهم را می توان در تاریخ معاصر بنیادگرایی شیعه مشاهده کرد: بر دار شدن "شیخ فضل الله" و اعدام "نواب صفوی". آیت الله خمینی نیز در تاسیس حکومت اسلامی آن ها را ناکام گذاشته بود و آن زمانی بود که بر رای مردم تاکید کرد و نهادهای مدرن دموکراتیک را درون ساختار قانون اساسی "جمهوری اسلامی" گنجاند. بنیادگرایان پس از درگذشت رهبر انقلاب، سال ها تلاش کردند تا زمینه رسیدن به آرزوی های صدساله را فراهم کنند. اما درست در لحظه آخر، با ورود "نخست وزیر امام" به صحنه، جنبشی عظیم شکل گرفت. آغاز جنبش سبز، پایانی بود بر پروژه بنیادگرایان و ناکامی مجدد ایشان را در تاریخ رقم زد. فریاد اعتراض بیت آیت الله خمینی بلند شد و اکثر مراجع شیعه (حتی محافظه کارترین آن ها) سخن به انتقاد گشودند.
اگر گروهی لایق اتهام براندازی باشند، بی شک آن گروه، بنیادگرایان خواهند بود که قصد براندازی "جمهوری اسلامی" و استقرار "حکومت خلفای شیعه" را داشته اند. موسوی چاره ای نداشت که با تمام توان خویش در برابر این اقدام بنیادگرایان مقاومت کند، هرچند هزینه گزافی برای وی یا مردم به همراه داشته باشد. موسوی آگاهانه برای "خروج اصلاحات از بن بست" چنین هزینه ای را پرداخت کرد، چرا که اصلاحات تنها راه دفاع از جمهوریت نظام و حفظ جمهوری اسلامی بود.
پروژه بنیادگرایان برای حذف جمهوریت نظام با آغاز جنبش سبز نقش برآب شد. جنبش سبز در همان آغاز به هدف اصلی اش رسیده بود؛ هرآنچه بعدها بدست آورد و یاخواهد آورد، همه دستآوردهای مضاعفی برای این جنبش خواهد بود. مقصد، در آغاز راه بود.

نامه سرگشاده محمدتقی کروبی به صادق لاریجانی



محمد تقی کروبی، فرزند مهدی کروبی در نامه ای سرگشاده به صادق لاریجانی، رییس قوه قضاییه درخصوص ممنوع الخروج شدنش از کشور از وی خواست که اجازه ندهد بیش از این مقامات امنیتی بجای دستگاه قضایی تصمیم گیری کنند.

به گزارش سحام نیوز، در این نامه خطاب به صادق لاریجانی آمده است:

همانطور که احتمالا در جریان هستید جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸ پاسپورت اینجانب در حالیکه از سوی مقامات قضائی ممنوع الخروج نشده بودم و از گیت نیروی انتظامی عبور کردم، توسط نیروهای لباس شخصی احتمالا مرتبط با دستگاه های امنیتی بدون هیچ توضیحی و بطور غیر قانونی توقیف و از خروجم از کشور ممانعت بعمل آمد. در این مورد خاص به احترام هزینه های سنگینی که سایر مردم عزیزمان در این مدت پرداختند قصد نگارش نداشتم لیکن وقاحت و هتاکی برخی از سایت های وابسته به جریانی از قدرت که در کمال امنیت و آرامش مدعی شدند که سفر اینجانب به انگلستان مرتبط با حوادث اخیر است و برای گرفتن دستور به لندن می رفتم، مرا برآن داشت توضیحاتی جهت تنویر افکار عمومی ارائه و از شما بخواهم اجازه ندهید بیش از این مقامات امنیتی بجای دستگاه قضایی تصمیم گیری کنند. لذا پیش از ورود به موضوع و برای جلوگیری از قلب واقعیت مجبور به نگارش و بازگو کردن دلائل سفر و بخشی از آنچه در خلال جنگ با خدا معامله کرده و با افتخار برای کشورم ایران عزیز هزینه کردم، هستم. متاسفانه فرهنگ دروغ و تهمت از سوی کسانیکه حاضر به تمکین از قانون و به رسمیت شناختن حقوق ملت نیستند در حال نهادینه شدن است و از این گذر نه تنها علیه آقایان کروبی ، موسوی و خاتمی هر نوع اتهام، دروغ و هتاکی مباح شده بلکه جنابعالی و برادر محترمتان نیز مشمول آن شدید. سعدی شیرازی به زیبائی می فرماید:
اگر جفت گردد زبان با دروغ نگیرد ز بخت سپهری فروغ

صادقانه بگویم بیم آن دارم که این مدعیان مسئله دار که با ارتزاق از بیت المال در سایت ها و روزنامه های زرد خود در کنار فحاشی به ساحت مرجعیت و یاران اصیل امام، برای تسویه با پدرم که سخنانی متقن در باب انتخابات و حوادث پس از آن دارد، در آینده نزدیک مدعی شوند که محمد تقی عامل ام آی ۶ و یا سی آی ای است و نه در شلمچه و فکه بلکه در سواحل مدیترانه در حالیکه حمام آفتاب گرفته بود، سلامت خود را از دست داده است. امیدوارم با تاسی به این آیه شریفه لا تلبسو الحق بالباطل و تکتمو الحق و انتم تعلمون این جماعت جنگ طلب جنگ ندیده، انقلابی انقلاب نکرده، خط امامی امام ندیده و نشناخته و مسلمان اسلام نفهمیده مصداق لا یهدی القوم الضالمین نگردند وخداوند آنان را به راه راست هدایت کند.
و اما سابقه من و برادرم حسین. به لحاظ اقتضای سنی من و حسین از پشت میز تحصیل همگام با فرزندان این سرزمین از دوره نوجوانی به جبهه های جنگ در جنوب و کردستان رفتیم و بر خلاف فرزندان بسیاری از مسئولین که تحت الحفظ و برای گرفتن عکس یادگاری به قرارگاه های پشت جبهه می آمدند ، نیروی عملیانی بودیم. در یکی از عملیات ها که منجر به قطع پای راست، مجروحیت شدید چشم و گوش راستم گردید پس از ۱۸ ساعت به پشت جبهه انتقال پیدا کردم و برای آنکه شاهد تبعیض میان خود و سایر مجروحین نباشم، ارتباط خود با نماینده امام ونائب رئیس مجلس وقت را انکار کردم. بر این باور بودیم که آنچه پدر برای تشویق فرزندان مردم به حضور در جبهه ها می گوید برای خانواده اش نیز هست لذا بعد از بهبودی مجددا توفیق بازگشت به جبهه را یافتم اگرچه دیگر توان یک نیروی عملیاتی در من وجود نداشت. بدون شک هزینه ای که من به امر امام (ره) مرجع و مرادم برای این کشور و انقلاب پرداخته ام در مقابل ایثار و رشادت های سایر رزمندگان و مردم عزیز ایران ناچیز است اما نه در مقابل این مدعیان دروغین انقلاب و اسلام که این روزها نمک را با روغن می خورند و نمکدان می شکنند. بعد از جنگ تحمیلی به تحصیل ادامه دادم و مدرک لیسانس حقوق قضائی ام را از دانشگاه تهران اخذ نمودم. در دورانی که برخی از افراد پنجه بر اقتصاد کشور انداختند برای ادامه تحصیل به انگلستان رفتم و دوره کارشناسی ارشد و دکتری حقوق بین الملل را در آن دیار به پایان بردم. رساله دکتری ام را به شهدای بزرگ این کشور هدیه کردم و به برکت نام آنان محتوای آن رساله مورد توجه محافل آکادمیک قرار گرفت. در سال ۱۳۸۰ به کشور بازگشتم واز آن تاریخ تاکنون به فعالیت های آکادمیک اعم از تحقیق و تدریس در ایران و انگلستان ادامه دادم. در سال ۲۰۰۴ میلادی پس از چاپ کتابی در باب استفاده از قوای قهریه در حقوق بین الملل بعنوان یک ایرانی به عضویت جامعه مولفین حقوقی انگستان در آمدم. این کتاب حقوقی درکتاب فروشی های معتبر اروپا و آمریکا از جمله آموزن به قیمت ۱۳۰ دلار به فروش رسیده و می رسد.۱ در این سفر علاوه بر تکمیل کتابی دیگر در حقوق بین الملل به زبان انگلیسی بنا داشتم اثر اولم را برای چاپ مجدد به روز کنم که مقامات امنیتی با اقدام خود مانع این کار علمی شدند. پرواضح است مدارک دکتری ام نه مانند برخی از مدیران جعلی است و نه از جنس مدرک آنانی است که در هنگام داشتن مسئولیت اجرائی توسط دانشگاه های مادر کشور و بدون هیچ گونه زحمتی صادر گردیده است.

در انگلیس فردی ناشناخته بودم که تنها معیار های علمی مبنای صدور مدرکم بوده است. در دوران سازندگی و اصلاحات از هیچ امتیاز اقتصادی، سیاسی و مالی استفاده نکرده و در هیچ پست و مسئولیتی جز کار تدریس و مشاوره حقوق بین المللی قرار نگرفتم. اینکه سایت های وابسته با ذهن بیمار و آلوده به دلار های نفتی مردم این سرزمین محروم، ادعا کردند که رفتن من به انگلستان ارتباط با حوادث اخیر دارد و برای گرفتن دستور به آنجا می روم، طبیعی است این سوال در ذهن هر فرد عاقلی مطرح شود که اگر رفتن یک مدرس و محقق دانشگاهی به انگلستان که از سال ۱۹۹۶ تاکنون بطور مکرر انجام می گرفته برای گرفتن دستور است، پس چگونه می توان به توجیه حضور واعزام صدها نفر در مرکز اسلامی لندن ، شبکه پرس تی وی، شرکت ها و سایر موسسات اقتصادی و فرهنگی وابسته به دولت و حاکمیت با حقوق های کلان پوندی از جیب ملت ایران پرداخت. آیا این اتهام تنها متوجه اینجانب است که هزینه سفرم از بیت المال تامین نمی شود و فقط بر اساس توان علمی ام به آنجا می روم؟ اگر صرف حضور در لندن موجب اتهام است پس چگونه افسار اجرای انتخابات دهم ریاست جمهوری با این همه اما و اگر را به دست فردی بود که از دوره جوانی در آن دیاربوده؟ البته اصل بر برائت است و حقیر بر خلاف رفتار غیر شرعی، قانونی و اخلاقی این مدعیان هیچکس را متهم نمی کنم و طرح این موضوع و سوال تنها در مقام آشکار کردن ضعف چنین استدلال هائی است. سخن در این باب بسیار است که اگر لازم باشد به آن خواهم پرداخت.

این نامه در پایان می افزاید: اینجانب به عنوان یک معلم و محقق حقوق از شما سوال می کنم که جایگاه گرو کشی در سیستم حقوقی ما کجاست؟ این روزها ما شاهد گروکشی به روش دوران جاهلیت هستیم که بشر امروز حتی در دور افتاده ترین مناطق دنیا قرن هاست از آن عبور کرده است. اگر عده ای با روش آقای کروبی موافق نیستند چرا پاسپورت من و برادرم حسین را می گیرند و بر خلاف قوانین و مقررات و تعهدات حقوقی کشور به میثاق های بین المللی عمل می کنند و استقلال دستگاه قضائی را به چالش می کشند. چرا برادرم علی در راهپیمائی ۲۲ بهمن توسط نیروی انتظامی دستگیر می شود و تا سرحد مرگ در مکانی مقدس و سپس در یکی از مقرهای نیروی انتظامی شکنجه می گردد؟ چرا مقامات قضائی به جای انجام وظائف قانونی خود به انکار کلی آن حادثه تلخ پرداختند. این معلم حقوق که سیر قهقرائی سیستم قضائی و مخدوش شدن استقلال دستگاه قضائی را شاهد است از شما مصرانه می خواهد به وضعیت نگران کننده سیستم حقوقی کشور برسید و اجازه ندهید قانون و حقوق ملت زیر پا له شود و عده ای در کمال امنیت به ایراد اتهام های واهی و تشویش اذهان عمومی و ایجاد فضای بی اعتمادی میان مردم بپردازند.
توفیق و سلامت شما را در احیا و احقاق بخشی از حقوق فراموش شده ملت از ایزد یکتا مسئلت می نمایم.