میرحسین موسوی، به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم، با نگارش یادداشتی ضمن مرور کوتاه فلسفه عاشورا نوشت: «حسین (ع) زمانی به پا خاست که بازماندهی دستاوردهای نهضت نیای خود را در معرض تندبادهای تمامیتطلبی تشنگان قدرت یافت. حسین (ع) میدانست که در این راه چه رنجهای بزرگی در انتظار اوست: مفتیان مزدبگیر، او را به خروج از دین و ایجاد فتنه متهم خواهند کرد.»
نخست وزیر دوران دفاع مقدس در همین نوشته تاکید میکند که «دین و دینداری در این روزها دوران سختی را میگذراند» و «دینگریزی هنگامی زمینهی گسترش پیدا میکند که دینی که ترویج میشود، با بدیهیترین اصول اخلاقی مثل صداقت و پرهیز از دروغ در تضاد باشد.»
موسوی این پرسش را مطرح میکند که «در چنین شرایطی، یک جوان چگونه میتواند تشخیص دهد اینهمه ظلم و خشونت و نفرت که از سوی صاحبان تریبونهای رسمی، آمرانه به عنوان اسلام معرفی میشود، ربطی به اسلام ندارد؟»
موسوی از همراهان سبزاندیش خود درخواست کرده است «که در این دوران بحرانزده، کاری زینبی کنیم و پیام راستین دین را با چهرهی فطرتپسندانهی آن به تشنگان حقیقت برسانیم. بر ماست که یاد بگیریم و به دیگران نیز یاد بدهیم که عمل نادرست مدعیان دینداری به حساب دین گذاشته نشود. بر ماست که ماجرای راستین انقلابی که در این دیار به نام دین برپا شد را برای نسلی که آنچه میداند یا از طریق رسانههای تحریفگر رسمی و یا از طریق روایتگران ناهمدل با آن است، بازگو کنیم و در این بازگویی از نقد منصفانهی گذشته نهراسیم و در عین حال، از نفی دستاوردهای بزرگ آن پرهیز کنیم.»
وی در پایان توصیه کرده است که همراهان جنبش سبز با شرکت در مجالس بزرگداشت حماسهی حسینی، به حفظ نهادهای مدنی سنتی کمک کنند.
به گزارش کلمه، متن کامل یادداشت میرحسین موسوی به شرح زیر است:
یسم الله الرحمن الرحیم
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون (فصلت، ۳۰)
اینک بار دیگر در ماه محرم هستیم و در آستانه سالروز بزرگداشت نهضتی که قرنها پیش برای بازگرداندن انسان به جایگاه والایی که در آفرینش او درآمیخته شده برپاشد و درخشانترین نمونهی انسانی زمان و زمانه، فریاد برپایی حق و افشای باطل را با همه رنجهایی که در انتظارش بود، بر سکوت ذلتبار ترجیح داد. حسین (ع) زمانی به پا خاست که بازماندهی دستاوردهای نهضت نیای خود را در معرض تندبادهای تمامیتطلبی تشنگان قدرت یافت و ذبح دین در پای برج و باروی کاخ ستمگری و خودکامگی مشاهده کرد. حسین (ع) میدید که باطل را لباس حق میپوشانند و حق را باطل جلوه میدهند. حسین (ع) میدید که این بار ارادهی قدرتطلبان، نه تنها دستیابی به تمامیت قدرت، بلکه نگهداشت آن به هر قیمت و با تکیه بر زر و زور و تزویر است، که اینجا خود دین است که هدف آماج خودکامگان قرار گرفته، که دیگر سکوت نیست که میتواند به بقای کورسوی نور ایمان کمک کند، که زمانهی ایستادگی در مقابل همهی کسانی است که به نام جانشینی پیامبر (ص) و امارت بر مؤمنان، چوب حراج بر دین و دینداری زده اند تا دمی بیش بر مسند قدرت تکیه زنند.
حسین (ع) میدانست که ملات سنگهای کاخ قدرت، دروغ است و فریاد حقیقتخواهی است که به زوال آن میانجامد. حسین (ع) میدانست که در این راه چه رنجهای بزرگی در انتظار اوست: مفتیان مزدبگیر، او را به خروج از دین و ایجاد فتنه متهم خواهند کرد، خاندان پیامبر (ص) را در محاصرهی تنگناها و بیحرمتیهای پیاپی قرار خواهند داد، و او را بر سر دوراهی انتخاب میان زندگی ذلتبار یا ایستادگی برای حقخواهی قرار خواهند داد؛ و او ایستادن را برگزید. حسین (ع) سکوت را شکست تا دین نیای خویش را از هلاکت نجات دهد و رهبری قیامی را برعهده گرفت که نه در هوای قدرت و شهرت، که در کوشش برای راست کردن کجیها و پاک کردن پلیدیها هویت مییافت. و چنین شد که آزادزنان و آزادمردانی که پس از او آمدند، از هر مذهب و دینی که بودند، حسین (ع) را سرمشق جاودانهی آزادیخواهی دانستند.
قرنها بعد، انقلابی اسلامی در سرزمینی با فرهنگ و تمدنی دیرینه و مردمانی که در شناخت مصالح خود در جهانی دگرگونشده در این بخش از دنیا، پیشتاز بودن خود را پیش از آن با انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن نفت و قیام پانزده خرداد و تولید گفتمان آزادیخواهی، عدالت و استقلالطلبی برای پیشرفت و دستیابی به جامعهای که در آن انسانها به آسایش مادی و سعادت معنوی برسند به اثبات رسانده بود، رخ داد. همهی ما به یاد داریم که سیل خروشان معترضان در روزهای تاسوعا و عاشورای سال ۱۳۵۷ چگونه طومار نظامی مستبد را درهم پیچید که همه راههای اصلاح را بسته، امکان هرگونه انتقاد و مخالفت از راههای مسالمتآمیز را از میان برده و در واپسین سالهای عمر خود، دچار خیالبافیهایی شده بود که بیش از هرچیز ناشی از دور ماندن از واقعیت های موجود در جامعه بود.
حاکمان مستبد آنچنان در حلقهی محدود متملقان و ثناگویان خود محصور بودند که بجای آن که صدای ترکخوردنهای فزایندهی مشروعیت حاکمیت خود را بشنوند، در اوهام خویش به دنبال شنیدن صدای حمایت از قدرتهای ماورایی بودند، غافل از آن که بزرگترین سرمایهی هر کشور، پشتیبانی مردم آن از دولتمردان از طریق مشارکت آزادانه و آگاهانهی آنهاست، غافل از آن که اعتبار را باید در ارتقای زندگی روزمرهی مردم جستجو کرد،و غافل از آن که اقتدار را از راه قلوب مردم باید یافت، نه از طریق رزمایشها و نمایش زرادخانهها. و چنین شد که مردمان این دیار روی از صاحبان قدرت گرداندند و بزرگترین انقلاب مسالمتآمیز مردمی قرن، پدیدار شد.
میلیونها مردمی که در روزهای تاسوعا و عاشورا به میدان آمدند، خواستههای بیش از صدسالهی خویش را در ندای مردی بازشناختند که پایمردیاش در راه را آزموده بودند. در راهپیماییهای آن روزها، هرکس با باور و ایمان و رنگ و بوی خود حضور می یافت، بیگانههای دیروز به دیرآشنایان امروز تبدیل میشدند، خودخواهیها به دیگرخواهی، و منها به ما. از فردای پیروزی در شوق ساختن و آباد کردن ویرانهای که پیش چشمانشان بود، دست در دست یکدیگر دادند به مهر. حتی آنگاه که اختلاف نظرها بالا گرفت، در برابر دشمن متجاوز همدل شدند و از آب و خاک اجدادیشان دفاع کردند. و کیست که از یاد ببرد که همهجای ایران، میدان حماسه بود: جبهه و پشت جبهه، کارخانه و مزرعه، مدرسه و دانشگاه، خانه و اداره، همه و همه صحنهی تلاش و جهاد برای پاسداشت از این سرزمین شد. و کیست که از یاد ببرد در زمانی که به ناچار تن به صلح داده شد، همین مردم رنجدیده اما پایدار، در مقابل چندچهرگانی که به دامان و یاری متجاوز پناه آورده بودند، قدعلم کردند و بدینگونه نشان دادند که تصمیم برای ترک جنگ، نه از روی بزدلی و بیاعتقادی، که از سر درایت و آیندهبینی است. نشان دادند که خطای رهبرانشان را با ایمان به صداقت آنان بخشودنی میدانند و اعتراف به خطا نه تنها از اعتبار رهبرانشان نمیکاهد، که محبوبیتشان را در قلوب مردم بیشتر میکند. نشان دادند که دینی را که برای جنگ و صلحش منطق داشته باشد، راهنمای عمل خویش قرار داده اند. نشان دادند که در نزد آنان، باور دینی به منزلهی راهنمایی است که در تندبادهای پر شن و خاک روزگاران، آنان را به منزلگه مقصود نزدیک میسازد. از همین رو بود که هرگاه خود را از راه دور میدیدند، برای تصحیح مسیر اقدام کردند: دوم خرداد و ۲۲ خرداد نشان از همین هوشیاری دارد.
اما صد افسوس که اقتدارگرایانی که انحصار در قدرت را تنها راه دوام خود میدانند، این بار به این خواستههای برحق وقعی ننهادند. اقتدارگرایان که با تمامی امکانات و رسانهها در مقابل خواست اکثریت صفآرایی کرده بودند، زهرآگینترین تیرهای تهمت و افترا را به سینهی مردمی که خواهان تغییر بودند، رها کردند، هنگامی که به علت استقبال و حضور بیسابقهی مردم از شیوههای معمولشان برای تقلب و تخلف در روند رأیگیری طرفی نبستند، چاره را در کودتای انتخاباتی دیدند: شمارش آرا را کنار نهادند، پیروزیشان را اعلام و ابلاغ کردند، به ستادهای مخالفانشان یورش بردند و به دستگیری چهرههای فعال پرداختند. و آنگاه که مردم خشمگین و سرخورده برای اعتراضی آرام و مسالمتجویانه به خیابانها ریختند تا مطالبهی حق مسلمشان در احترام به رأیهایشان کنند، ریختن خونشان را مباح دانستند و ماجراهای خونین کوی دانشگاه و کهریزک و مانند آن را آفریدند.
به یاد دارید که در عاشورای سال گذشته با عزاداران معترض چه کردند: آنها را از پلها به پایین انداختند، با ماشین از روی پیکر بیدفاع آنان گذشتند، سینهی مالامال از عشقشان را هدف گلوله قرار دادند، و آنگاه بیشرمانه عکسالعمل مردم خشمگین را با نمایش ناقص و گزینشی در رسانههایشان، شورش دستنشاندههای استکبار نامیدند و فریاد وا اسلاما سر دادند! آیا آن کس که ماشین پلیس دوبار از روی او رد شد، آمریکایی بود یا کسانی که از روی پل به پایین پرتاب شدند دستنشاندهی آمریکا و اسرائیل؟ یا کسانی که در ظهر عاشورا حسین حسین گویان مورد تیر مستقیم گرفتند از لشگر یزید و عمروعاص و ابنزیاد؟ پس از آن هم به دستگیری تعداد زیادی زن و مرد از بهترین فرزندان این انقلاب و آّب و خاک پرداختند تا فریادها را در گلو خفه کنند. غافل از آنکه خشم فروخوردهی مردم آگاه و مظلوم بسیار خطرناکتر از فریادهای تظلمخواهی آنها خواهد بود.
همراهان سبزاندیش. دین و دینداری در این روزها دوران سختی را میگذراند و بسیاری از شما در این روزها میپرسید چگونه میتوان با این همه سیاهکاریها که به نام دین انجام میشود، جوانان روشن ضمیر این مرز و بوم را از امواج پیدرپی دینگریزی نجات داد؟ پاسخ این همراه کوچک شما این است که دینگریزی هنگامی زمینهی گسترش پیدا میکند که دینی که ترویج میشود با بدیهیترین اصول اخلاقی مثل صداقت و پرهیز از دروغ در تضاد باشد، به نام دینداری دست به جنایات هولناک زده شود، تهمت و دروغ برای از میدان بهدر کردن معترضین از تریبونهای مقدس نمازجمعه، نه تنها مجاز که مستحب تلقی شود، با بخشنامه همهی منابر و مساجد برای رواج تهمت و دروغ بر ضد معترضین بسیج شود و چشم به احقاق حقوق کارگران و معلمان در همین مکانهای مقدس بسته شود و شکافهای طبقاتی و فساد و فحشای بیسابقه ناشی از فقر و طلاق و بیکاری، پدیدههای عادی تلقی شوند؛ و در چنین شرایطی، یک جوان چگونه میتواند تشخیص دهد اینهمه ظلم و خشونت و نفرت که از سوی صاحبان تریبونهای رسمی، آمرانه به عنوان اسلام معرفی میشود، ربطی به اسلام ندارد. و او که شاهد مظلوم انبوه مشکلات اقتصادی و فرهنگی و حضور گستردهی دروغ در همهی صحنههاست، چگونه باور کند حفظ نظام در حفظ ارزشهای اخلاقی و اسلامی و منافع ملی، و نه بر حفظ افراد بر مسند قدرت به هر قیمت، استوار است؟ او اکنون به جای چهرهی اصلی دین که چهرهی محبت رحمانی است، با چهرهی عبوسی که جز خشونتورزی و تحکم، زبان دیگری ندارد، روبهروست. او شاهد است که چگونه حقوق مردم بدانگونه که در قانون اساسی آمده، نادیده گرفته میشود، و تفکیک قوا که مانع بزرگی بر سر راه پیدایش انباشت قدرت غیرپاسخگوست، به طور مرتب نقض میشود، و استقلال قضا و قاضی و دادگاه توسط مسئولان امنیتی از میان میرود، و مجلس که باید در رأس امور باشد، تحت امر قرار میگیرد، ماجراجوییهای بیخردانه در سیاست خارجی باب میشود، و نظامیان به جای انجام وظایف قانونی خود سر از عرصههای سوداگری و مالاندوزی در میآورند، و هیچ صدای مخالفی تحمل نمیشود. و زندانها پر از زنان و مردانی است که این نگاه حاکم بر دولتمداران را بر نمیتابند.
بر ماست که در این دوران بحرانزده، کاری زینبی کنیم و پیام راستین دین را با چهرهی فطرتپسندانهی آن به تشنگان حقیقت برسانیم. بر ماست که یاد بگیریم و به دیگران نیز یاد بدهیم که عمل نادرست مدعیان دینداری به حساب دین گذاشته نشود. بر ماست که ماجرای راستین انقلابی را که در این دیار به نام دین برپا شد، برای نسلی که آنچه میداند یا از طریق رسانههای تحریفگر رسمی و یا از طریق روایتگران ناهمدل با آن است، بازگو کنیم و در این بازگویی، از نقد منصفانهی گذشته نهراسیم و در عین حال، از نفی دستاوردهای بزرگ آن پرهیز کنیم. بر ماست که همچون زینب (س) با بازگویی حقیقت، ملات کاخ دروغ را زائل کنیم. بر ماست که همچون تمامی خاندان حسین (ع)، زنده نگه داشتن یاد شهدای گرانقدر انقلاب، جنگ و حوادث پس از انتخابات و آزادزنان و آزادمردان دربندمان را وظیفهی همیشگی خود بدانیم، و بر ماست که در این ماه پرخاطره، با برپایی مراسم و شرکت در مجالس بزرگداشت حماسهی حسینی، به حفظ نهادهای مدنی سنتی کمک کنیم.
باز این چه شورش است که در خلق «عالم» است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز«زمین»
بی نفخ صور خاسته تا «عرش اعظم» است
این «صبح» تیره باز دمید از کجا کزو
کار «جهان» و «خلق جهان» جمله درهم است
گویا «طلوع »می کند از «مغرب» «آفتاب»
کاشوب در تمامی ذرات «عالم» است
گر خوانمش «قیامت» «دنیا» بعید نیست
این «رستخیز» عام که نامش محرم است
در «بارگاه قدس» که جای ملال نیست
سرهای «قدسیان» همه بر زانوی غم است
«جن » و«ملک » بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف «اولاد آدم» است
[«خورشید آسمان» و «زمین» «نور مشرقین»
پرورده کنار رسول خدا حسین]
* * *
کشتی شکست خورده «طوفان کربلا»
در خاک و خون طپیده «میدان کربلا»
گر چشم «روزگار» به رو زار می گریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست «دهر» گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از «آب» هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند «دیو و دد» همه سیراب و میمکند
خاتم ز قحط «آب» سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به «عیوق» میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه سلطان کربلا
[آن دم «فلک» بر «آتش» غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد]
* * *
کاش آن زمان «سرادق گردون» نگون شدی
وین «خرگه بلند ستون» بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از «کوه» تا به کوه
«سیل» سیه که روی « زمین» قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک« شعله» برق خرمن «گردون» دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد «آسمان»
سیماب وار گوی «زمین» بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون «خاک»
جان «جهانیان» همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
«عالم» تمام غرقه «دریا»ی خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر
با این عمل معامله «دهر» چون شد
[ آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان «عرش » را به تلاطم درآورند ]
* * *
برخوان غم چو «عالمیان» را صلا زدند
اول صلا به «سلسله انبیا» زدند
نوبت به اولیا چو رسید «آسمان» طپید
زان ضربتی که بر سر «شیر خدا» زدند
«آن در» که «جبرئیل امین» بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس «آتشی» ز «اخگر الماس» ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه «سرادقی» که ملک مجرمش نبود
کندند از «مدینه» و در «کربلا» زدند
وز تیشه ستیزه در آن «دشت» کوفیان
بس «نخل ها» ز «گلشن» آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر «حلق تشنه »ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در «حرم کبریا» زدند
[ روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم« آفتاب» ]
* * *
چون خون ز حلق تشنه او بر «زمین» رسید
جوش از زمین به ذروه «عرش برین» رسید
نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
«نخل» بلند او چو خسان بر زمین زدند
«طوفان» به «آسمان» ز غبار «زمین» رسید
«باد» آن «غبار» چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر «فلک هفتمین» رسید
یکباره جامه در خم «گردون» به« نیل» زد
چون این خبر به عیسی «گردون» نشین رسید
پر شد «فلک» ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
[ هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ «دلی» نیست بی ملال ]
* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان «روز حشر»
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز «خاک»
آل علی چو «شعله آتش» علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به «عرصه محشر» قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
[پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از «آب سلسبیل»]
* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
«خورشید» سر برهنه برآمد ز«کوهسار»
موجی به جنبش آمد و برخاست «کوه»
«ابری» به بارش آمد و بگریست زار
گفتی تمام «زلزله» شد «خاک » مطئمن
گفتی فتاد از حرکت «چرخ بیقرار»
«عرش» آن زمان به لرزه درآمد که «چرخ پیر»
افتاد در گمان که «قیامت »شد آشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز «باد» مخالف «حباب » وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بیعماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار
[وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که «عقل» گفت قیامت قیام کرد]
* * *
بر حربگاه چون ره آن «کاروان » فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در«شش جهت» فکند
هم گریه بر ملایک «هفت آسمان» فتاد
هرجا که بود آهوئی از «دشت» پا کشید
هرجا که بود «طایری» از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور« قیامت» بباد رفت
چون چشم اهل بیت برآن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در«جهان» فتاد
[پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول]
* * *
این کشته فتاده به «هامون» حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این «نخل » تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از «زمین» رسانده به «گردون »حسین توست
این ماهی فتاده به «دریای خون» که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه« محیط» شهادت که روی «دشت»
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب«فرات»
کز خون او «زمین» شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین «جهان» زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر «زمین»
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
[چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد]
* * *
کای مونس شکسته دلان ،حال ما ببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان «محشرند»
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
در «خلد» بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر «جهان» مصیبت ما بر ملا ببین
«نی»وار چو «ابر» خروشان به کربلا
طغیان «سیل» فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در «خاک» و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به «خاک »معرکه کربلا ببین
[یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو «خاک » اهل بیت رسالت به باد داد]
* * *
خاموش محتشم که دل «سنگ» آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
«مرغ هوا» و «ماهی دریا» کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
در دیده، اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی «زمین» به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که «فلک» بس که خون گریست
«دریا» هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو«آفتاب»
از آه سرد ماتمیان «ماهتاب» شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
[تا «چرخ » سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد]
* * *
ای «چرخ» غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چها درین «ستم آباد» کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کردهای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دل شاد کردهای
بهر خسی که بار «درخت» شقاوتست
در «باغ» دین چه با« گل» و «شمشاد» کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
[ترسم تو را دمی که به «محشر» برآورند
از «آتش» تو« دود» به محشر درآورند]