شایدعلت و ریشه ی احترام نگذاشتن مردم ایران به هم را بتوان در گرامی نبودن کودکان دراغلب خانواده هاوجامعه ی ایران یافت.
بارها شاهدکتک خوردن کودکان کم سن درمکانهای عمومی مثل خیابان، اتوبوس ویا درمدارس از دست والدین و اولیای مدرسه بوده ایم.لحن غالب برخوردبا بچه ها لحن تحکم و دستوریست. عدم توجه به نظرات بچه ها و به حساب نیاوردن انها از مسایل بسیار رایج در اغلب خانواده ها حتی گاه خانواده های تحصیل کرده است.احترام به بزرگتر به معنی بی احترام بودن کودکان تعبیر شده است.تکریم کودکان اگرچه از ملزومات دین ماست مانند بسیاری دیگر ازدستورات دین تعطیل مانده است.
متاسفانه جامعه ی ایران باید به دلیل رعایت دقیق این دسنور به جامعه ی غرب در این باره غبطه بخورد. فاصله بین این دو فرهنگ در مورد کودکان به قدری زیاد شده که جابجا شدن بین این دو محیط برای بچه ها شوکه کننده است.امروزه لحن غالب برخوردبا کودک در فرهنگ غرب جای خود را به لحن پیشنهادی و نظرخواهی داده است (مثال:دستهاتو بشور تبدیل شده به:میخوای دستاتو بشوری؟).در جامعه ی غرب نیز کودک به عنوان یک فرد، محترم است و این احترام در جای جای جامعه خود را نشان می دهد. پلیس از سیلی پدر یا مادرو معلم به گوش کودک یا دانش آموزشان نمی گذرد و عدم توجه والدین وتکرار آن یا موارد مشابه به هر دلیل پیامدهای سختی تا حد گرفتن کودک از والدین واخراج معلم از محیط های کار با کودکان را به دنبال خواهد داشت.
در این نوع آموزش احترام به هم نوع ملکه ی فردی خواهد شد که در کودکی در خانواده و جامعه محترم پرورش داده شده است.پس متولیان فرهنگی جامعه باید با توسل به تمامی امکانات موجود برای نجات جامعه به کمک خانواده ها بشتابند. .
از مهمترین ابزارهای در دسترس وسایل ارتباط جمعی است .اما در برنامه های ساخته شده در تلوزیون ایران که ظاهرآ متناسب با سن کودکان تهیه می شود نیز متاسفانه همین معضل فرهنگی موج میزند، در این برنامه ها داد زدن بر سر بچه ها تعجب همگانی و عکس العمل ناراضی اطرافیان را به دنبال ندارد.به آسانی با کودک بد رفتاری میشود و حتی صحنه های کتک کاری که در غرب از برنامه ی کودکان حذف شده در ایران به راحتی برای بچه ها نمایش داده می شود.
البته اگر چه متولیان فرهنگی جامعه مسوول رفع خطاهای رایج فرهنگی جامعه اند،متاسفانه گاه نوع کلام ولحن صحبت از تریبون های مدیریت فرهنگی جامعه به گونه ایست که نمی توان در بحث ریشه یابی علت بی احترامی ایرانیان نسبت به یکدیگر،از کنار این مهم بی تفاوت گذشت.
سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.
مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
بانکدار: کسی است که هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.
روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.
ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد که آنجا نیست.
هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.
فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.
جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.
برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.
اولین شعری که در جوانی خواندم وحفظ کردم از فریدون مشیری بود والان ۲۰سال از آن تاریخ می گذرد .
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد لبخند پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموشم کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
با گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم،نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشکی در چشم تو لغزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم