در جستجوی حق و حقیقت
نسل سوم، دهه چهارم
ما "گناه" داریم یا "گناهکاریم"؟
ما رها "شده ایم" یا رها "کرده ایم"؟
ما بی خیالیم یا بی خیالمان شده اند؟
ما نمی فهمیم یا نمی فهمندمان؟
ما توجیه می کنیم یا توجیهمان می کنند؟
ما فراموش کرده ایم یا فراموش شده ایم؟
ما سوال داریم یا مورد سوالیم؟ ما باید سوال بپرسیم یا زیر سوال برویم؟
ما سر در گمیم یا گم کرده راه؟
ما بدهکاریم یا طلبکار؟
اصلا ما چند، چندیم؟
ما نه انقلاب کردیم و نه در جنگ، حماسه آفریدیم؛ حتی آنها را هم ندیدیم!
ما از شور و نشاط و هیجان اعلامیه پخش کردن و از دست ساواک در رفتن، خاطره ای نداریم؛
ما از توپ 120 و والمری و ضد تانک، جز اکشن های روی پرده چیزی ندیده ایم؛
نسل من تظاهرات، کوکتل مولوتوف، شیشه خرد کردن، فرار و گریز از دست ساواک، زندان، پخش اعلامیه، بحث با مارکسیست ها، آر پی جی، شب عملیات و ... را لمس نکرده است.
ما راجع به انقلاب هم کلی سوال داریم:
آن موقع ها که اینترنت و چت و ایمیل نبوده، مردم چطوری توی خیابان ها می ریختند؟
نکند اعلامیه های امام را یک نفر "کامپوز" می کرده و بقیه برای هم "فوروارد"؟
راستی وقتی امام فرانسه بوده، مردم با "وِب کم" فیلمهایش را آنلاین می دیده اند؟
چرا امام وبلاگ شخصی نزد؟
نمی شد به جای تظاهرات "بمب گوگلی" راه انداخت؟
خوب اگر با شاه مشکلی داشتید، چرا سایتش را "هَک" نکردید؟
شما می توانستید با یک کار گرافیکی و "مالتی مِدیا" آن هم با کیفیت CDیا DVDیا حتی HDV اعتراض خود را به چشم و گوش همه ی مردم دنیا برسانید؛ نمی توانستید؟
حتی نسبت به زمانه ی شما، کلی علامت سوال در ذهنمان غوطه ور است:
چرا بچه های آن موقع، اینقدر مرد بوده اند و مردهای امروزی اینقدر بچه اند؟
چرا باباهای ما که خودشان توی جوانی زن گرفته اند، نمی گذارند ما طعم دوستی با جنس مخالف را بچشیم؟
چرا "چرا های بزرگ " ما اینقدر آب رفته اند؟
چرا پدران ما اینقدر به آینده امیدوار و خوشبین بودند و حتی برایش جانفشانی می کردند؛ ولی آینده برای ما اینقدر گنگ و مبهم و ترس آلود و فرار کردنی است و دلمان می خواهد با امروز حال کنیم و از "فردا" فرار؟
شما انقلاب کردید تا به آرمان هایتان برسید و آرمان های ما نرسیدن فردا ها.
شما برای آرمان هایتان جنگیدید و آرمان ما نجنگیدن است.
شما گفتید "جنگ، جنگ تا پیروزی"؛ ولی ما "پیروزی" را در "نجنگیدن" می دانیم.
شما کلی شعار دارید که با "مرگ" و "مرگ بر" شروع می شود؛ ولی ما با زندگی و زنده بودن، انس گرفته ایم. اصلا ما خیلی با کسی احساس دشمنی نمی کنیم که مرگش را بخواهیم!
نه فقط دوره و زمانه، که حتی نگاههای ما به مسائل و دنیای اطرافمان خیلی فرق کرده؛
تفاوت لیست خوب ها و بدهای ما با شما، از زمین تا آسمان است؛ آنهایی که توی لیست شما "ستاره دارند"، ما روی اسمشان یک "ضربدر قرمز" زده ایم؛
همت و چمران و نواب و مدرس برای ما هم معنادارند: ترافیک!
علامه ی طباطبایی، شهید بهشتی و شهید مطهری را هم می شناسیم: هم اسم خیابانند و هم دانشگاه!
از کاخ سعد آباد هم درس مهندسی گرفته ایم: هارمونی در رنگ ها و سلیقه در منطقه و مصالح و خریدها!
این لغات در "دیکشنری" ما "آپدِیت" نشده اند: بسیج، حزب الله، حرکت انقلابی، حکم جهاد، فتوای ارتداد، نگاه تکلیف محور، ....
اما این واژگان را خوب می فهمیم: رپ، مریلین منسون، نیکول کیدمن، کریستینو رونالدو، محمد رضا گلزار، مهران مدیری، ....
نه فقط کاربرد واژه ها و علامت ها، که حتی استفاده از عواطف هم، برای ما یک معنای دیگری غیر از شما دارد؛ می دانید که؟
راستی شما اشک را برای چه استفاده می کردید؟
خندیدن را با چه کسانی تجربه کردید؟
نگاه نافذ و آنچنانیتان را کجا خرج می کردید؟
برای چه کسانی پیام یا حتی پیامک می فرستادید؟
****
امروزه جنگ، خیلی نرم تر شده؛ حتی نامحسوس، لطیف و دوست داشتنی؛
این بار "ساواکی" نیست که از دستش فرار کرده و یا حتی از آن بترسیم؛ بلکه ما، خیلی از چیزها را عاشقانه دوست می داریم و با سر به سمتشان می دویم!
ما دشمنمان را دوست می داریم؛ اساسا ما نسل مهربانی هستیم؛ خیلی دل رحم و "یوزِر فِرِندلی"؛ ما نسل صلح و اصلاحاتیم نه نسل جنگ و انقلاب؛
"آنجلینا جولی" و "دی کاپریو"، "دیوید بکام" و "کریستینو رونالدو"، "آبی" و "قرمز"، "رپ" و "شیطان پرستی"، "sms" و "چت روم" و ... بخشی از زندگی مایند؛ می فهمید؟
اصلا زندگی بدون "پلِی استِیشن" و "موبایل" و "چت روم" و "PC" و " SMS" و "N90" و "HIV" و "GLX" و "MP3" و... می گذرد؟
این آمریکا با این همه تکنولوژی و فیلم قشنگ و هنرپیشه های ملوس و خواننده های عروس و ...های خروس، کجایش بد است؟ اصلا کی شیطان "کوچک" بوده که حالا شیطان "بزرگ" شده؟
***
گم کرده ی ما نسل nاُمی ها، نه گذشته مان است و نه آینده مان و نه حتی رهبرانمان!
گم شده ی ما "خودمانیم؛ خودمان؛ همین!"
ما باید خودمان را پیدا کنیم تا نسبتمان را با زمانه پیدا کنیم؛ با هویتمان؛ گذشته و آینده مان؛ دوست و دشمن و رهبر و راهرومان؛
ما یک "امامی" نیاز داریم که از دل خودمان بجوشد و انقلابی در درونمان به پا کند؛ بصیرتمان بدهد و جرات غلبه بر طاغوت های درون و برونمان؛
ما "خودمان" را گم کرده ایم و تا "خودمان"، "خودمان" را بیدار نکنیم و چیزهای بی "خودی" را تصفیه نکنیم، "خودمان" را پیدا نخواهیم کرد؛ کاش بزرگترها هم کمکمان کنند تا ما، "خودمان"، "خودمان" را پیدا کنیم. کاش می شد همدیگر و زمانه هایمان را بهتر بفهمیم؛ کاش می شد یک بار دیگر، همدیگر را برای هم تعریف می کردیم؛ آخر می دانید که برای ادامه ی مسیر، هم ما به شما نیاز داریم، هم شما به ما.
دردمند و سربلند