خاطرات جوانی

خاطرات وتجربیات جوانی

خاطرات جوانی

خاطرات وتجربیات جوانی

پرداخت الکترونیکی قبض موبایل

امروز خاطره جالبی برای من شکل گرفت .دوقبض موبایل داشتم که اخرین مهلتش امروز بود. مبلغش حدود ۷۰۰۰۰ تومن .یعنی اگه به موقع پرداخت نشه تلفن بدون اجازه شما قطع !

به بانک ملی رفتم تا با ملی کارت پول بگیرم .شبکه شتاب قطع بود واز خود پرداز نتونستم پول بگیرم .رفتم بانک تا از باجه پول بگیرم .باجه گفت ما چون سال قبل شعبه نمونه شدیم از اول امسال برای رفاه حال مشتریان ! دیگه قبض آب وبرق وتلفن و... نمی گیریم .شما باید یا بانک دیگه برید یا از طریق خودپرداز اقدام کنین .گفتم پس لااقل پول بدین چون حسابم فقط تو بانک ملیه وملی کارتها هم که خودپردازها کار نمی کنند .گفت : توصف بایست تا نوبتت شود .وقتی نوبتم شد وفیش تکمیل شده را دادم گفت شبکه قطع شده .گفتم امروز آخرین مهلت قبضه واگه پول ندم فردا موبایلم قطع میشه .گفت تا آخر شب بالاخره وصل میشه .خلاصه بحث من نتیجه نداشت .دسته چک نداشتم وزمان هم میگذشت .گفتم منو راهنمایی کنین چطور از بانک ملی پول بگیرم .گفت : فقط میتونی بری شعبه ای که حساب باز کردی بصورت دستی پول بگیری .از ترس مخابرات یه آژانس گرفتم وچند خیابون رفتم تا به اون شعبه رسیدم .از قضا اون شعبه هم سال قبل نمونه شده بود وبرا رفاه حال ما دیگه قبض نمی گرفت ولی من مجبور بودم لااقل پول بگیرم وبعد برم یه شعبه دیگه .اونجا هم سیستم قطع بود ساعت هم از ۱۵ گذشته بود . بهرحال کلی صف وایستادم تا نوبتم شد .ساعت ۲۰/۱۵ یعنی ده دقیقه به تعطیلی بانک ها سیستم وصل شد ومن پول رو گرفتم ولی اونا قبض نمیگرفتن .خدا رو شکر بالاخره با چند ساعت حرص خوردن از یه خودپرداز تونستم قبض را بدم .نمی دونم از کی باید تشکر کنم که حدود سه ساعت معطل شدم که یه قبض رو بدم واینکه بانک ها چقدر برا رفاه حال ما زحمت میکشن ولی ما قدر نمی دونیم .عجب دوره ای شده ها !هاهاها!

۱۲ اردیبهشت

سالگرد شهادت استاد مطهری وروز معلم بر همه اساتید ومعلمین مبارکباد .

                من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا

معلم شیمی ) به بهانه روز معلم

من حدود بیست سال قبل دیپلم گرفتم .در تمام مدت تحصیل دانش آموز خوبی بودم .فقط در سال ۱۳۶۲ یکبار از معلم شیمی خودم یک سیلی خوردم .هنوز هم بیاد دارم .بی تقصیر بودم .تازه از کلاس هم بیرونم کرد .با آنکه این خاطره تلخ را بیاد دارم ولی الان بدون استثنا همه معلمین خودم رو دوست دارم .وهر وقت به شهرستان محل تحصیل می روم به اونا سر میزنم . تو کلاس نشسته بودم .اون روز معلم شیمی به ما هندسه می گفت .ما هم با بغل دستی ها شوخی میکردیم .معلم یه هو برگشت وهمه ساکت شدن .من که درس رو گوش می دادم به او نگاه کردم .واو مستقیم به طرف من اومد ومحکم سیلی رو زد .که برق از چشمم پرید .بعد هم منو از کلاس بیرون کرد . تا اخر زنگ خیلی به من سخت گذشت .ولی بقیه رو که بیرون می کرد میرفتن پارک .این داستان در تمام مدت تحصیلم دیگه تکرار نشد وبه همین علت جزو خاطراتم نگه می دارم اگرچه تلخه !!