غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد
در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد
چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد
شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است
بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد
آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند
این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد
عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است
شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد
مش رجب، آن گوشه هی یکریز بشکن می زند
خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد
تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:
خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد
مادرم هم خندهی جانانه ای فرمود و گفت:
پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد
بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:
خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد
خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک
تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد
اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب
تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد
خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفکی از دور با چشمان گریان می رسد
"مصطفی مشایخی
فرزند شهید سهراب آقاپور در یادداشتی به بیست و هشت سوال محمد نوری زاد، پاسخ داده است.
به گزارش «تابناک»، وی در یادداشت خود آورده است:
به نام خدای شعور
با سلام خدمت کارگردان محترم پروانه ها مینویسند
جناب آقای نوریزاد؛ من به چهره اولیه انقلابی شما علاقه داشتم و نمی توانم این موضوع را کتمان کنم، از این رو هر بار در حوادث پس از انتخابات، خبری یا نامه ای و حرف و حدیثی از نوری زاد ثانی به گوشم میرسید یا میخواندم، جز حسرت و اندوه و دعا برای عاقبت بخیری خودم و دیگران چاره ای نداشتم.
از بی ادبی شما نسبت به سید و رهبر و مرجعمان حضرت آیت الله العظمی سید علی الحسینی الخامنه ای، در نامه های قبلیتان نمی توانم بگذرم، نه من و نه تمام سربازان ولایت فقیه. اما مقصود من از این نوشته پاسخ وهنیات ذهنی شما در نامه های پیشینتان نیست. به تاریخ 18 مهر ماه نامه ای از شما منتشر شد که سوالاتی را مطرح کرده بودید، و البته از محضر رهبرمان و اینکه چون خود را سرباز کوچکی میدانم که پدر تاج بندگی و فدایی ولایت بر سرنهاد و بر دوشم مسئولیت حفاظت از خون خود را، به خود اجازه می دهم که که در این پرسش و پاسخ بنده نقش جواب را بازی کرده و در حد توانم پاسخگوی شما باشم. البته این نامه نه فقط خطاب به شما بلکه مخاطب این نامه تمام کسانی هستند که این گونه حرفها را بر حق میدانند، پس بدون حاشیه نگاری به اصل مطلب میپردازم.
در ابتدای نامه تان از زندان و تنهاییتان گفتید، که قطعا ایام بسیار سختی بوده و اگر بگویم که درکتان میکنم دروغ گفته ام، چرا که فقط کسی میتواند این ادعا را کند که خود سختی و رنج تنهایی را در زندان کشیده باشد. اما زندان به همین رنجش است که جنبه تنبیه و توبیخ دارد، و اگر چنین نبود که زندان، زندان نبود. اما یادم می آید در یکی از قسمت های مجموعه "پروانه ها مینویسند"تان، روایت یکی از یاران حضرت بود که بخاطر ارتکاب عملی انگشتان دستش توسط حضرت قطع شده بود و ایشان نه از این کار ناخشنود بودند، بلکه هنوز به حضرت ابراز علاقه میکردند...
هیچ گاه فکر نمیکردم سازنده این مجموعه که قطعا آشنایی کافی با تاریخ عصر آن حضرت را دارد و با قدرت استنتاجی که از جنابعالی انتظار میرود توان مقایسه با دوران حاضر را نیز، به دلیل برخورد با پسرش که همراه اغتشاشگران ساعاتی در بازداشت بوده تیر خلاص به همه شعارهایش بزند، و نه حتی بعد از آن در بند شدن خودتان هم احتمالا در بیشتر کج رفتنتان موثر بوده. تنبیه و توبیخ برای اهل علم و بصیرت راه نجات است و اصلا این نه سنت بین ماست، بلکه سنتی است الهی در مسیر هدایت و بازگرداندن شخص هِلیده شده در مسیر غیر هدایت. و تنها در صورتی موجب گمراه تر شدن میشود که آن شخص از مسیر علم و بصیرت بدور باشد و چشم را بر واقعیت ببندد و واقعیت را آنگونه که خود میخواهد تفسیر نماید.
سپس از امریکا گفتید و از جهان خوارگی و استبدادش، خدا را شکر که هنوز در این موضع با هم هم عقیده هستیم و بنده میتوانم از این روزن، شاید، و باز هم شاید جرقه هایی از روشنایی را در ذهن و تفکرتان بیاندازم. برادر عزیز، جناب محمد نوریزاد پروانه ها مینویسند، نبودید ببینید و یا نخواستید ببینید که همین امریکایی که آنگونه در نامه تان وصف رذالتش را کردید و سایتها و شبکه ها و عمال داخلی و خارجی اش چگونه برای گفتارتان، کردارتان و قلمتان سوت و کف میزدند و و میزنند و چگونه شما را از خود میدانند، اگر تا این حد به ناحق بودن آنها یقین دارید، پس چرا این صحنه ها را نمیبینید؟ چرا باید خواسته یا انشاالله ناخواسته شما را در پشت تیریبون خود قرار دهند و لباس ضد انقلاب بر تن شما بپوشانند؟ اگر واقعا دغدغه تان دلسوزی برای انقلاب است به عنوان برادر کوچکترتان توصیه مکنم از این خون آشامان برائت جویید پیش از آنکه بیش از این خون مظلومان عالم دامنگیرتان شود. مگر همان امام و مولایمان، علی (ع) نفرمودند که حق و باطل را از طرفدارانشان بشناسیم؟ پس بشناسید و بشناسیم که اگر جهان غرب به ویژه امریکای جنایتکار پشت جریان فکری یا حرکت سیاسی را گرفتند و طرفداری کردند حتما آن حرکت در خوشبینانه ترین حالت رگه هایی از کفر و ظلم ونفاق را داراست.
از فندلاند گفتید و "کیفیت زندگی" و رتبه اولش، جایی داستانی میخواندم از شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی که در پاسخ به سفیر انگلیس که در مورد فشار و تحریم و محاصره اقتصادی انذار داده بود و شهید بهشتی پاسخی داده بود که امروز دوباره قسمتهایی از ان را بازگو میکنم: "... ما قرار است آرمان طلبانه با مسائل برخورد کنیم. انقلاب ما انقلاب آرمان هاست نه انقلاب تسلیم به واقعیت ها... از همان اول قرارمان بر این بود که انقلاب پیش برود و ما همان نان و پنیر خودمان که توی همین مملکت به دست می آید می خوریم... ان شاء الله سیاست ما بر این است که حتی اگر قرار شود روزی همه مردم، نان خالی نوش جان کنند، [همین کار را بکنند] ولی با آمریکا بجنگند...". بگذریم که اگر همه مشکلات و معضلات اقتصادی که بنده به عنوان یک دانش آموخته رشته مرتبط، به آنها واقف هستم و نه البته از بوق و کرنای رسانه های مخالف، به دلیل فشار و تحریم همان دولی نباشد که احتمالا از "کیفیت زندگی" مطلوبی بر خوردار هستند، قسمت نه چندان کوچکی از این مشکلات به همین فشار ها برمیگردد. که اگر بخش عظیمی از سرمایه انسانی و مادی ما در هشت سال جنگی که به ما تحمیل شد تقلیل نمیافت و اگر ابرمردان مان به دست همین گروهکهایی که امروز از جریانات مخالف حمایت میکنند ترور نمیشدند، شاید مشکلات امروز به این اندازه نبودند که دیگران آنها را بسان گرزی بر سر راه پیشرفت و توسعه روحیه انقلابی بکوبند، گرچه این جنگ و تحریم و فشار اقتصادی که به ظاهر و در دید مغرضین و معاندین ضرر و زیان قابل توجهی داشته و دارد، ثمرات مادی و معنوی آن بر چشم اهل بصیرت پوشیده نبوده و نیست.
از بشاگرد و هرمزگان گفتید، بنده افتخار نوکری مردم بشاگرد را دارم و یکی از مدالهای زندگی ام خدمت به مردم این منطقه در رکاب مرحوم عبدالله والیست، در طی 10 سالی که به این مناطق رفت آمد داشتم چیزهایی دیدم که شما نخواستید یا نتوانستید ببینید، برق رسانی و آب رسانی و بهسازی و نوسازی عمرانی، ساخت درمانگاه و مدرسه و حوزه علمیه، راه سازی و سد سازی و... بحمدلله مردم، دولت و نظام مقدس جمهوری اسلامی در این سالها خدمات قابل توجهی به مردم این منطقه داشتند و دارند، بشاگرد اول انقلاب کجا و بشاگرد امروز کجا؟ آیا درست است که از محرومیت یک منطقه به نفع خودتان استفاده کنید؟ آیا درست است که واقیت را که همان رسیدگی و حل مشکلات این مناطق است را ندیده بگیرید؟ و صد البته که هنوز باید به بشاگرد نوکری کرد که در اصل مردمش ولی نعمتانمان هستند.
از حریم خصوصی گفتید و تجاوز به آن، قطعا این حرکات هیچ ارتباطی با پیروان راستین ولایت فقیه نداشته و ندارد، که همیشه دوستان مذهبی باید تحمل انگ زنی هایی تحت عناوین "تند رو و رادیکال و..." را به خاطر برخورد نادرست این قبیل اوباش داشته باشند و از همه مهمتر اینکه رهبر عزیزمان همیشه اینگونه حرکات را کلاما و عملا تقبیه کرده و در مواردی شخصا فرمان پیگیری و رسیدگی را دادند، که در اکثر حوادث اینچنینی بعد از انتخابات رسیدگی صورت گرفته و خواهد گرفت.
موضع شما در مقابل دولت امریکا برای من روشن است، اما طوری از شرایط زندگی و مردم امریکا میگویید که گویی آنجا مدینه فاضله گم شده شماست؟ شاید هم آرزوی رسیدن به آن را همانند افرادی همچون سروش و مخملباف میپرورانید؟ گویا همان سالهای زندگیتان در امریکا و در پیش از انقلاب شما را مدهوش سبک زندگی غربی کرده! البته فرمودید که " به شوق انقلاب و وعده های آسمانی آن بود که دست از همه چیز شستم و به آغوش میهنم شتافتم ". آفرین که از همه چیزتان! دست کشیدید. همیشه دنبال دلیل این چرخش 180 درجه شما میگشتم و در ذهن خود مرور میکردم... شاید حیف و میل 4 میلیارد تومان پول بیت المال در چهل سربازتان این اثر سوء را گذاشته و شاید حقوق گرفتن سی ساله تان از وزارت جهاد کشاورزی، بدون خدمت به آن وزارت باعث این گمراهی شده. ولی امروز فهمیدم قضیه چیز دیگریست، شما مست و مدهوش فرهنگ و سبک زندگی امریکایی شدید، فرهنگی که از قلب پوسته به ظاهر زیبای آن چیزی بجز فساد و فحشا و حق کشی و حق خوری بیرون نمی آید.
از مواد مخدر گفتید، افیونی که دولتمردان غربی تا خرخره در ترانزیت و پخش آن شریک هستند، نه فقط مواد مخدر بلکه تجارت انسان، سکس و قاچاق اسلحه را نیز اضافه کنید، از پیروان مکتب اصالت نفع مگر انتظار دیگری دارید؟ که مهم سود است و از کجا و به چه قیمتی مهم نیست، تا به حال از خود پرسیده اید که چرا در کشور افغانستان که سالهاست در بند امریکا دست و پا میزند، هیچ برخوردی با کشت تریاک و تحصیل مواد مخدر نمی شود و در مواردی حتی از سوزاندن مزارع مواد مخدر جلو گیری میشود؟ شما ندیدید و نخواستید اینها را ببینید، همینطور چندین شهیدی که هر ساله در مبارزه با ترانزیت مواد مخدر در کشور جان خویش را فدا میکنند، شما انها را هم ندیدید.
از آزادی گفتید و اینکه نیست! در شرایطی که آمار بی سابقه توهین و یا حتی فحاشی به رئیس محترم جمهور، که دومین مسند مهم مملکتی را به دست گرفته، در اینترنت و رونامه ها و سخنرانی ها و میتینگها قبل و بعد از انتخابات سر به فلک میگذارد، در شرایطی که سران اغتشاشات و آشوبهای سال گذشته هنوز زیر سقف زندانی که از آن حرف زدید نرفته اند، در شرایطی که به کشته شدگان کهریزک نام شهید مینهند و برای تغییر نام کوچه محل سکونتشان به نام شهید فلان نامه نگاری میکنند و از آنطرف هیچ کس سراغ شهدای بسیجی و مردمی که در برخورد با اغتشاشگران جانشان را فدای دینشان کردند نمیگیرد، حرف از خفقان و دیکتاتوری زدن به نظر من مضحک است. نکند انتظار کسانی همانند شما این است که با متعرضین به جان و مال و ناموس مردم برخورد نشود، بله، همه کسانی که مردم بی گناه را برای اهداف شومشان تحریک کردند و به خیابان کشیدند و سردمدارانشان بی شرمانه برای کشته گیری و کشته سازی تیمهای ترور را در میان مردم نفوذ دادند، و آنها میدانستند و هیچ نگفتند، متعرض به جان و مال و ناموس مردم هستند. حتی اگر با قلم و حتی اگر با سخن خویش محرک شورش و آشوب بودند و به گفته رهبر انقلاب همینها مسئول مستقیم خونهای ریخته شده هستند و در این دنیا و آن دنیا باید پاسخگو باشند.
از آزادی نقد گفتید و آزادی بیان در رسانه ها، جالب است که شاهد خود را در این زمینه از امریکا می آورید و آزادی فیلمسازانی چون مایکل مور. کدام فیلمساز امریکایی قادر است به نقد ریشه ای بپردازد؟ شاهد عینی صحبت من حوادث یازده سپتامبر است که میشناسم شهروندان و اصحاب رسانه امریکایی را که اموالشان توقیف شده، تهدید به مرگ شدند و حتی مدیر روزنامه ای در فرانسه از کشورش اخراج شد، فقط به این دلیل که به اصل واقعه یازده سپتامبر که همان دست داشتن دولت امریکا در این واقعه مرگ بار بود پافشاری داشتند، کدام فیلمساز در غرب جرات به تصویر کشیدن جنایات اسرائیل را دارد و کدام روزنامه نگار حق تحقیق در باره هلوکاست؟ صحبت از مقایسه بین آزادی در ایران و غرب فقط از گلوی غربزدگان بیرون می آید و نه دلسوزان انقلاب. بله، در کشور من هر کس بخواهد خون شهدا را پایمال کند، چه با فیلم و چه با قلم و... آزادی ندارد، بهای سلب این آزادی خون ریخته شده پدرانمان است. نه، حتی اگر دولت و مسئولین روزی به چنین افرادی اجازه دهند که بیایند و حرفی مخالف جهت حرکت انقلاب بزنند، حرفی بزنند که خوشایند دشمنان انقلاب باشد و موجی ایجاد کنند که نتیجه آن موج سواری امریکا و اسرائیل باشد، من و همه دوستان و هموطنان فدایی ولایت فقیه با تمام توان در مقابلشان ایستاده و می ایستیم.
از دروغ گفتید، و از راستی و راستگویی در امریکا، بگذریم که به عقیده من این گونه سخن گفتن فقط نتیجه همان تاثیر از فرهنگ غربیست! اما اگر کلینتون برای یک دروغ مفتضح شد، کدام دولتمرد امریکایی برای بهانه دروغ جنگ با عراق محاکمه شد؟ کدام مقام امریکایی برای دروغ یازده سپتامبر به میز محاکمه کشیده شد و چه کسی پاسخگوی دروغهای بزرگ امریکا در مقابله با مخلفین اسرائیل است؟ که حتی امروز جامعه جهانی توان تصویب یک قطعنامه غیر الزام آور را نیز برای جلوگیری از جنایاتش ندارد؟
جناب محمد نوری زاد کنونی، بالشی که بر آن سر نهادید از خون هزاران و ملیونها انسان بیگناه پر شده و خواب غفلت شما ندیدن این همه ظلم و جنایت را موجب شده. حرفم را که در ابتدای این نامه زدم پس میگیرم که گفته بودم شما حداقل با دولتمردان امریکا مخالفید، ای کاش تنها اندک امیدی داشتم که شما لااقل اگر از مسیر انقلاب خارج شدید، در مسیر دشمنان اسلام و انقلاب گام ننهادید اما چنان بت بزرگ غربزدگی برای شما الهه شده و چنان غفلت از واقعیت در کلامتان موج میزند که من این نامه نگاری را در تاثیر بر شما بی اثر میدانم و فقط میخواستم تلنگری باشم برای ذهنتان، که با این دست و پا زدن و تلاش برای پوشانیدن حقیقت و حمایت از جریان نفاق چگونه پاسخگوی پدر شهید من در آن دنیا خواهید بود؟
«یریدون لیطفئوا نور الله بافواهم و الله متم نوره و لو کره الکافرون»
فرزند شهید سهراب آقاپور - شهادت فاو،والفجر8
فاطمه امیرانی در نامهاش به ژیلا بدیهیان، به صحبتهای شهید همت در آخرین تماس تلفنیاش اشاره کرده که گفته بود: “بچهها تو را دارند که مادر بسیار خوبی هستی و خواهی بود. ولی نمیدانم چگونه زن جوانم را در دنیایی تنها بگذارم که یک مرد در آن پیدا نمیشود؟!”
همسر شهید باکری همچنین در پاسخ به اظهارات اهانتآمیز کوثری نماینده مدعی اصولگرایی مجلس، نوشت: خوشبختانه ما به کمک خدا و شهدا ۲۶ سال، نه با بیت المال بلکه با حقوق حلال معلمی، در خانه خود برای شهیدانمان سالگرد گرفتهایم و احتیاج به سرکشی ایشان هم نداشتهایم. سرپرست ما خدا بود و ارواح مطهر شهدا که به تایید اطرافیانمان هیچوقت ما را تنها نگذاشته اند. اگر ایشان به سرپرست نیاز داشتند، میتوانند روی ما حساب کنند.
وی همچنین درباره علت نگارش این نامه هم توضیح داد: چند روز در فکر این بودم مطلبی برای کسانی که در حق تو جفا کردهاند، بنویسم. اما نه برای اینکه بخواهم از تو دفاع کنم. بلکه به خاطر کسانی که این صحبتها را میشنوند و به غیبت و گناه میافتند. ما همیشه سعی کردهایم اخلاق را رعایت کنیم. نمیدانم چرا دوست دارند مجبورمان کنند خاطراتی را تعریف کنیم که ممکن است آبرو از خیلیها ببرد. اینها را برای آن نگفتم که دلمان خنک شود، فقط نیتم این بود که مردم بیگناه در راه رسیدن عدهای به خواستههای دنیاییشان، به گناه نیفتند.
متن کامل نامه همسر شهید حمید باکری را که در اختیار کلمه قرار گرفته، در ادامه میخوانید:
بسم رب الشهداء والصدیقین
خدمت همسر بزرگوار شهید ابراهیم همت، خانم بدیهیان
عزیزتر از جانم سلام.
مطالبی که این روزها درباره من و تو گفته یا نوشته شده، یک بار دیگر خاطرات تمام این سالها را به یادم آورد. شاید بهترین کسی که حرفهایم را میفهمد و میتوانم با او درد دل کنم، خودِ تو باشی.
من و تو همیشه غم سنگینی را با خود میکشیدیم. اما غمی شیرین بود و به آن افتخار میکردیم. چون در این غم ما با انسانهایی مانوس بودیم که همانند شهدای کربلا صعود کردند. به روز عاشورا که فکر میکنم، میبینم عاشورا با تمام زشتیهایش، زیبا هم هست. رشد انسانها و بهترین روابط انسانی را در آن روز میتوان دید. در آن روز حر با یک انتخاب به قله انسانیت صعود میکند. در دفاع مقدس هم انسانهایی که اغلب آنها معمولی بودند، با انتخاب درستی که کردند، از عالم زمینی بریدند و پرواز کردند. خوش به حال شهدا که در آن زمان شاهد رشد و صعود انسانها بودند.
اما ما این روزها شاهد سقوط انسانها هستیم. شهدا یک یک خاکریزهای اخلاق را فتح میکردند و برعکس، این دوستان دیروز ما از خاکریزهای بیاخلاقی عبور میکنند. و بدتر از همه، فکر میکنند برای اسلام است و اشکالی ندارد! یکی از کسانی که این روزها ما را از تراوشات ذهنیشان بینصیب نگذاشتهاند، آقای حسین شریعتمداری است. ایشان چندین سال در راس رسانهای قرار گرفتهاند که به راحتی در اختیار تمام مردم ایران قرار میگیرد و در این مدت تلاش کردهاند طرحی برای تمامی ایرانیانی که در این سرزمین زندگی میکنند، بدهند تا به آنجایی برسند که ایشان در نظر دارند! انگار متوجه نیستند که انسانها زمین نیستند و نمیتوان برای ساختن آنها نقشه داد. و تعجبی ندارد که طبق روال شهرداری فکر میکنند هر کس در طرحشان نباشد باید از صحنه روزگار حذف شود! آقای شریعتمداری فکر میکنند در این سالها کار فرهنگی کردهاند تا مردم را به دینی که پیامبرش رحمه للعالمین است، هدایت کنند. اما با کلام قهرآمیزشان همیشه دیگران را آزار داده اند و به بدترین ها متهم کردهاند. ایشان ادعا کردهاند که شهدا را بهتر از ما میشناسند. اما این حکمشان یک نقیض دارد که: چرا در این بنده خدا از صفات بارز شهدا دیده نمیشود؟! من واقعا برای سقوط افرادی مثل ایشان غصه میخورم. و بدتر از آن فکر میکنم فرصتشان تنگ است. ایشان خیلی “من” شدهاند و به فرموده امام خمینی” من شیطان است.”
بگذریم. میخواهم از تو بنویسم. از زن جوانی که سال ۶۲ در پادگان الله اکبر اسلام آباد دیدم. قد بلندی داشت و خوب صحبت میکرد. دانشجوی شیمی بود. و شوهرش یکی از آن مردان مرد بود که خیلی ها آرزوی دیدنش را داشتند. یادم هست تعریف میکردی که حاجی گفته بود: “وقتی به حج مشرف شدم، از خدا سه چیز خواستم. اول تو را، دوم آنکه خدا دو پسر به من بدهد که ادامه دهنده راهم باشند و سوم برای یک لحظه هم شده زودتر از امام از دنیا بروم و در کشوری که نفس امام در آن نیست، زندگی نکنم!” راستی او چه خوب آینده را پیشبینی کرده بود!!! به نظرت اگر امروز حضور فیزیکی داشت، در پاسخ به کسانی که به خود اجازه میدهند برای اثبات تفکراتشان به شعور و انتخاب او توهین کنند، چه پاسخی میداد؟! شنیدهای که آقای کوثری، همان فرمانده سابق سپاه محمدرسولالله، افاضات فرموده که: “حاجی فرصت نکرد تا سببی ها را مثل خانواده نسبیاش تربیت کند.” عزیز دل! واقعا جا دارد از همه زنان هموطن عذرخواهی شود که نماینده مجلس ما اینگونه فکر میکند.
آن روزی که شما را در اسلام آباد دیدم، مهدی یک ساله و مصطفی عزیز در راه بود. با شوق و ذوق از اینکه در دانشگاه کرمانشاه دانشجوی مهمان شده بودی، حرف میزدی. چون تو دوست نداشتی از تحصیل عقب بمانی، او هم دوست نداشت از تو دور بماند.
حمید همیشه از تنها ماندن من ناراحت بود و فکر میکرد که عمر من در انتظار بازگشت او به هدر میرود. یادم هست توصیه میکرد کتاب بخوانم و وقت خود را با مطالعه پر کنم. وقتی تو را دیدم، چقدر خوشحال شدم که همصحبت خوبی پیدا کردهام و با هم رفیق شدیم. مدتی نگذشت که حمید شهید شد. آن زمان شما در اصفهان بودید. من تنها و بدون حمید به ارومیه برگشتم. یادم هست وقتی با من تماس گرفتی، چقدر از غم من اندوهگین بودی! اما فردای آن روز، عزیز تو هم با قافله مجنون همراه شد. و این غم عمیق مشترک، ما را به هم نزدیکتر کرد. مدتی که گذشت، بدون آنکه با هم صحبتی کرده باشیم، هر دو تصمیم گرفتیم به هجرت! احساس میکنم هر دو فرار میکردیم. قبلا برایت گفتهام که حمید در آخرین سفرمان به ارومیه از من قول گرفته بود که هیچ وقت به ارومیه بر نگردم. من از جایی فرار میکردم که حمید را آزار داده بود … تو از چه فرار میکردی؟؟
یادم هست آقا مهدی برای کمک به اسکان ما به قم آمده بود. خیلی نگران بود که من و تو چگونه میخواهیم چهار فرزندمان را که سه تای آنها شیرخوار بودند، در شهری غریب بزرگ کنیم. نمیدانم میخواست خودش را آرام کند یا ما را، وقتی آن حدیث قدسی را برایمان گفت که خداوند میفرماید: “هر شهیدی که میرود، من جای او را در آن خانه میگیرم.” به کمک آقا مهدی در منزل شهید زینالدین ساکن شدیم. میدانم تو هم فکر میکنی که آقا مهدی باکری، چه “نسبی” خوبی برای بچهها بود! در همان یک سال بعد از حمید هر کاری میتوانست برای ما انجام داد. مهمتر از همه، به فکر ما احترام میگذاشت. وقتی همه فامیل با رفتن من به قم اعتراض کرده بودند، گفته بود: “هر کجا فاطمه راحتتر میتواند بچههایش را بزرگ کند، آنجا خوب است.” یادم هست برادر صالحی همراه تو آمده بود. یک بسیجی کم سن و سال از دوستداران حاجی بود. آن اوایل تا مدتی از تهران برای ما آب میآورد تا بچه هایمان کم کم به آب قم عادت کنند! و هر کاری داشتی سعی میکرد برایت انجام دهد. و چه شیرین! که هنوز هم بچه ها به ایشان عمو میگویند و برای من و شما هم هنوز برادر صالحی است! بعد از رفتن آقا مهدی و بقیه، من و تو در آن خانه با بچههایمان تنها ماندیم. در غم و شادی های هم شریک شدیم. تو که در اوج غصههایت، ذوق و شوخطبعی اصفهانی داشتی، گاهی باعث میشدی خنده ای بر لبان من بیاید. میگفتی: “فاطمه! مثل حاجی میخندی! با او هم شوخی میکردم، مثل تو میخندید.”
عزیزتر از جانم! همیشه زحمتها و امتحانها و غصههای تو بیشتر از من بود. ای فامیل سببی همتها! یادت هست مجبور بودی برای گرفتن مستمری شهید، هر ماه در آن شرایط سخت جنگ، ساعتها با دو بچه شیرخواره و یک ساک بر روی شانه، در میان مردان در ترمینال منتظر وسیلهای باشی! و ناراحت بودی از آنکه تنها میتوانستی مصطفی را بغل کنی و مهدی پسر یک ساله و نیمهات مجبور بود خودش راه بیاید. طفلک وقتی گریه میکرد و بغل تو را میخواست، مجبور بودی به او بگویی: “مهدی! تو دیگر مرد شدهای! خودت باید راه بیایی!!!” … خاطرم هست یک بار وقتی برگشتی، دیدم با حالتی آشفته، در حالی که هر دو بچهات تب کرده بودند، در آستانه در ایستادی و گفتی: “(نسبیها) گفتند برای آینده بچه ها پسانداز میخواهیم بکنیم!” و حقوقت را ندادند! آن سه هزار و چهارصد تومان را !!! گفته بودند برای آینده بچه ها یک دستگاه یخچال خریدهاند! بغلت کردم و با هم گریستیم و گفتم ناراحت نباش با کمک هم زندگی میکنیم!!!!
و بالاخره قانونها عوض شد و تو با هوش و مدیریتی که همیشه از آن بهرهمند بودی، توانستی یادگاران شهید همت را در بهترین شرایط بزرگ کنی. هر دو افتخار میکردیم که یادگاران شهدا پیش ما هستند و آنها بهترین امانتهایشان را به ما که سببی بودیم، سپردند. عزیز دل! چقدر دینداری برای من و تو سخت بود! امکانات زیادی برای تو از طرف خانواده خودت میتوانست فراهم باشد. امکاناتی که داشتنش برای خیلیها بزرگترین آرزو بود، اما تو به خاطر آرمانهایت همه را پس زدی! اگر برای دیگران دینداری حج عمره و سفر کربلا و مشهد بود، برای من و تو داغ دل و هجران و دویدن بود. تو که بیشتر از همه درد کشیده بودی، بیشتر با مردم همدردی میکردی. میگفتی وقتی حاجی را به خاک میسپردند، از خدا خواستی مثل او در دنیا به تو راحتی ندهد. البته بعدها شوخی میکردی که خدا چه زود حاجتت را داد!
فراموش نمیکنم آن زمان اگر بچههای جنگ و جبهه میخواستند ازدواج کنند، به کمکشان میرفتی! یادم نمیرود همیشه از تو تعجب میکردم که چرا برای زنانی که شوهرانشان به جبهه رفته بودند، خرید میکنی، در حالی که خودت تنهایی! خاطرت هست چگونه برای همسران شهدا که با نامردی از خانههایشان بیرون شده بودند، در به در دنبال خانه میگشتی!
اما مهمتر از همه، آنچه باعث شد شهید همت در بین جوانهایی که او را ندیده بودند، شناخته شود و جایگاهی پیدا کند، مصاحبه تو با روایت فتح بود. چقدر زیبا از چشمان همت گفتی! چه محجوب از عشقتان گفتی! داستان آن جمله آخر همت در پشت تلفن را همیشه به یاد دارم که به تو گفته بود: “کاش اینجا بودی و برای حتی ساعتی تو را میدیدم!” یادت هست که همیشه به من میگفتی حاجی نگرانت بوده و میگفته: “بچهها تو را دارند که مادر بسیار خوبی هستی و خواهی بود. ولی نمیدانم چگونه زن جوانم را در دنیایی تنها بگذارم که یک مرد در آن پیدا نمیشود؟!” و چه نگرانی بجایی بود!…
عزیزتر از جانم! هیچگاه روزی را که تنها و غریبانه به تهران آمدی تا استخوانهای برادر ۱۸ سالهات را که در اسفند سال ۶۲ در مجنون شهید شده بود، بعد از سالها تحویل بگیری، فراموش نخواهم کرد. به یاد دارم من مدرسه بودم و نمیتوانستم همراه تو بیایم. و تو به تنهایی باقیمانده جنازه برادرت را به اصفهان بردی. یادت هست از کارمندی در بنیاد شهید سوال کرده بودی که “برنامهای برای تشیع ندارید؟!”و او به طعنه گفته بود: “میخواهی از این هم سردار رشید بسازی؟؟” کسی خبر دارد که مجبور شدی تا آخر عمر مادرت، شهادت برادرت را از او مخفی کنی و همیشه سنگینی غمها را به تنهایی بر دوش بکشی؟!
من همواره افتخار میکنم که توفیق داشتم در کنار فرزندان همت بمانم و شاهد بزرگ شدن آنها باشم. من با خانواده شما نسبت خونی ندارم. ولی خدا را شاکرم که اعتقادات و آرمانهای مشترکمان باعث شد رابطه ما مثل دو خواهر باشد. حیف که خانواده نسبی حاجی، قدرتان را ندانست و باید شرمنده روی او باشند!
خدا را شاکرم که دو ارثیه نیک از شهدا به ما عطا فرمود. یکی قلب شکسته که قیمت دارد و شاید باعث شود آفت قسیالقلب شدن از انسان دور شود. که نتواند ظلم را ببیند و چیزی نگوید و حتی توجیه کند! و دوم آنکه دنیا از چشم ما افتاد! به قول آقا مهدی: “دنیا برای معصومین چه بوده که برای ما چیزی باشد!” خدا را شکر به خاطر خواستههای دنیایی ذلیل نمیشویم!
راستی باید به آقای کوثری هم تذکر بدهیم که کمک به خانواده شهید، گرفتن مراسم سالگرد نیست. خوشبختانه ما به کمک خدا و شهدا ۲۶ سال، نه با بیت المال بلکه با حقوق حلال معلمی، در خانه خود برای شهیدانمان سالگرد گرفتهایم و احتیاج به سرکشی ایشان هم نداشتهایم. سرپرست ما خدا بود و ارواح مطهر شهدا که به تایید اطرافیانمان هیچوقت ما را تنها نگذاشته اند. اگر ایشان به سرپرست نیاز داشتند، میتوانند روی ما حساب کنند. و الحمد لله که اگر سواد و علم ما از ایشان بیشتر نباشد، کمتر هم نبوده که به هدایت و راهنمایی امثال ایشان نیاز داشته باشیم!
چند روز در فکر این بودم مطلبی برای کسانی که در حق تو جفا کردهاند، بنویسم. اما نه برای اینکه بخواهم از تو دفاع کنم. بلکه به خاطر کسانی که این صحبتها را میشنوند و به غیبت و گناه میافتند. ما همیشه سعی کردهایم اخلاق را رعایت کنیم. نمیدانم چرا دوست دارند مجبورمان کنند خاطراتی را تعریف کنیم که ممکن است آبرو از خیلیها ببرد. اینها را برای آن نگفتم که دلمان خنک شود، فقط نیتم این بود که مردم بیگناه در راه رسیدن عدهای به خواستههای دنیاییشان، به گناه نیفتند.
والسلام
دوستدارت
فاطمه امیرانی
مهر سال ۸۹